تبليغاتX
مردی از جنس مردم <بــــچــــــه های ســـــه شنبــــــــه>

بچـــــه هــــای ســــــه شــــنبــــــه

دلم که تنگ می شود، خدا به میهمانی قلبم می آید ...

بازهم دلم جوهر قلمم شد

بازهم تقدیم به او که ...

 

مسافر خسته من به انتظار نشسته بود

انتظاری که گواه غمی وصف نشدنی را می شد به راحتی در زلالی اشک های نهفته در چشمانش بخوانی

و من مثل همیشه می دانستم

قلبش به درد آمده است از دلتنگی من

او می دانست باز هم فراموش کرده ام، دلتنگی هدیه پروردگار است به انسان

او می دانست باز هم فراموش کرده ام، دلتنگی یادآور عشقی پاک است

چراکه در همان زمان که قلبم پر می شود از ترک های دلتنگی، خدا در دلم خانه می کند

و تمامی قلبم را برای خودش بر می دارد.

آری او می دانست که فراموش می کنم باید دستم را روی قلبم بگذارم و آرام بگویم: اشک های زلال چشمانم، بغض دردناک گلویم، آرام، آرام تر، خدا میهمان من است.

شاید به خاطر همین است که مدام دست راستش را در هوا برایم تکان می دهد ...

+نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت1:13توسط مریـم فروزان کیـا |
همزادپنداری

نمی دونم تا حالا شده یه سکانس یا یه بخش از یه فیلم یا سریال یا حتی یه کتاب براتون طوری باشه که انگار از یه بخش یا تمام داستان زندگی شما گرفته شده باشه؟

اگه شده تو اون لحظه چه حسی داشتید؟

می دونستید این یه اصل تو مبحث داستان نویسیه؟

اصلی که به هنر و مردمی بودن نویسنده برمی گرده و درواقع هنر اونه که توی اون لحظه خاص از فیلم یا سریال یا کتاب باعث برانگیخته شدن حس شما می شه که تو داستان نویسی بهش می گن حس برانگیزی و درواقع همین اصل باعث می شه که شما با قهرمان یا شخصیت داستان همزادپنداری می کنید.

تو اون لحظست که اگر شخصیت داستان بخنده باهاش می خندید

اگر گریه کنه باهاش گریه می کنید

چون توی اون لحظه شما شخصیت داستان می شید

و درست همینجاست که شخصیت داستان زنده می شه

 شاید به خاطر همین بوده که همیشه می گن هر داستانی یه روزی اتفاق افتاده بوده

نه؟

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت0:6توسط مریـم فروزان کیـا |
آروم مثل آرامش دریا ...

تا حالا منتظر بودی ؟

آره می دونم الان داری به چی فکر می کنی

آره می تونه یه آدمم باشه

ینی منظور من، می تونه از انتظار، در انتظار بودن برای برگشتن یک فرد باشه

سفر، اسارت، بیمارستان و .... خیلی چیزای دیگه

در انتظار بودن هم تلخه

هم شیرین

تلخه چون می دونی داره می ره

چون باید صبر کنی تا برگرده

حالا فکر کن منظور من از سفری باشه که مسافرش معلوم نیست برگرده

معلوم نیست بتونی دوباره ببینیش

همونجاست که هنوز نرفته دلت براش هم تنگ می شه هم نگران ...

مثل خیلی از مادرا و همسرانی که هنوز با شنیدن صدای زنگ در ناخودآگاه از جا می پرن، تنها به امید اینکه شاید مسافرشون پشت در باشه

اونا به یه پلاک خاکی هم قانعن

همون موقع طعم شیرین انتظار غلبه می کنه به تلخی سالیان دور چشم به در دوختن

درسته دیگه اون لحظه کسی نیست که صورت خیس و چروک خوردشون رو لمس کنه

اما دلشون از برگشتن مسافرشون به خونه خودش، آروم میشه

آروم مثل آرامش دریا ...

+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت1:27توسط مریـم فروزان کیـا |
نقد کتاب همکلاسی سه شنبه ای من ...

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد

سکوت را نوازش می دهند

تا جای خالی شب را

با نگاهی معصومانه پر کنند

سلام
به خاطر بیماری چند وقتی نبودم

حالا بهترم

دلم برای همه تنگ شده بود

اومدم با یه خبر خوش

نقد کتاب یکی از همکلاسی های روزهای سه شنبه ام، سرکار خانم میترا هنرمند در روز سه شنبه ای دیگر مورخ 21/7/88 رأس ساعت 16:30 در خانه کتاب، واقع در خیابان انقلاب

امیدورام با حضورتان مجلس را نورانی نمایید ...

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت3:7توسط مریـم فروزان کیـا |
تو هنوز پیش منی ...

حالم یه جوریه

انگار رفتنش رو با همه وجودم احساس می کنم

شما هم متوجه می شین؟

آخرین سحر ماه مبارکه

انگار همین دیروز بود که اومد و دلامون یه حال و هوای دیگه گرفت

انگار همین دیروز بود که نشسته بودیم سر  سفره ای که کارت دعوتش رو کریمی برامون فرستاده بود که حواسش همیشه به ما هست

به مایی که اونقدر کوچیکیم و ناشکر که گاهی بزرگی های اونو با مخلوقاتش اشتباه می گیریم

خدایا منو ببخش به خاطر اینکه گاهی فراموشت می کنم و دست به دامن بنده و مخلوق تو می شم

منو ببخش به خاطر قدر نشناسی هام

منو ببخش اگر هنوز نتونستم ماه میهمانی تو رو اونطور که باید درک کنم

خدایا ...

خدایا خیلی حرف دارم که بیشترش شرمندگی خودمه و بهانه ای برای به تو پناه بردن

چراکه لطیفی و مهربان

و من با همه بدی هایم عاشقانه دوستت دارم

می دونم ماه رمضون با همه خوبیهاش رفت ولی تو که هستی

تو که از رگ گردن به من نزدیک تری هنوز هستی

خدایا دوست دارم

+نوشته شده در شنبه 28 شهریور1388ساعت5:31توسط مریـم فروزان کیـا |
ماه غریبستان

امشب یکی دیگه از شبای خاطره انگیزی بود که از رادیو برام به یادگار موند

مثل شب های دیگه ای که توی دفتر خاطرات ذهنم حکشون کردم

مولای من

از تو گفتن و از تو نوشتن در ماه غریبستان شب قدر و شب شهادتت توفیق می خواهد

توفیقی مثل تمامی یتیمانی که برایشان نان های بهشتی می بردی 

******************************************************

 

چشمانش به در بود

سه روز تمام چون شب های گذشته نشسته بود به انتظار

صدای عبور کسی را از پشت در شنید، از جایش پرید، در را باز کرد، اما ...

بازهم کسی نبود.

آهی کشید

خیره شد به ماه که حالا مثل قرص نان تکه شده ای در آسمان قوطه ور بود

از همان قرص های نانی که هر شب غریبه برایشان می آورد و حالا سه روز بود که آخرین قرص نان را در آغوشش نگه داشته بود

برای بار چندم نان را بویید

هنوز همان عطر همیشگی را داشت

عطری که فقط عطر نان نبود

لبخند زد

دوباره خیره شد به ماه

- می آید ... می دانم که می آید ... همین امروز صبح برایش کاسه شیرمان را بردم ... طبیب گفته بود برایش خوبست ... می آید و بازهم برایمان نان های بهشتی می آورد.

+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت4:19توسط مریـم فروزان کیـا |
برای علی که دوستش دارم ...

مثل همیشه نشستم پشت میزم روبروی کامپیوتر تا کارم رو شروع کنم.

اما نتونستم طبق معمول گوشیم رو برداشتم تا به مادرم زنگ بزنم و بعد از شنیدن صداش دست به کار بشم.

بعد از سلام اولین چیزی که شنیدم بستری شدن تو بود...

دیگه نفهمیدم چی شد

تا چند دقیقه از شدت شوکی که بهم وارد شده بود نمی تونستم حرکت کنم.

مگه می شد؟

چند روز قبل بود که صداتو شنیده بودم

و حالا فهمیدم که 4 ساعت توی اتاق عمل بودی و در بیمارستان بستری هستی.

برای چند ثانیه تمام روزهایی که شاهد درد کشیدنت بودم جلوی چشمام قطار شدن، همان موقع بود که صورتم خیس شد از اشک هایی که سرازیر شده بودند روی گونه هایم.

نسرین (دوست و همکار عزیزم که حضورش تکیه گاهیست برای من) بعد از کلی التماس فهمید چرا بی تابی میکنم و بلافاصله شماره اتاق تو رو برام گرفت و تمام این مدت من مات بودم انگار هیچ کس رو نمی دیدم جز تو که برابر صورتم نقش بسته بودی.

گوشی را که به دستم داد اولین چیزی که گفتی اسمم بود

و همان هنگام بود که گویی به دنیای واقعی برگشته بودم و صدایت کردم: علی ... خوبی؟

و بغضی که گلویم را می فشرد ترکید.

علی جان، برادر عزیزم که می دانی بیش از هرچیز دوستت دارم، این روزها حال و هوای دلم ابری است به خاطر درد کشیدنت.

سلامتیت را از همان پروردگاری می خواهم که اسمش دوا و یاد کردنش شفاست ...

+نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت21:36توسط مریـم فروزان کیـا |
امروز بهترین روز سال بود ...

در قلبم می نویسم امروز بهترین روز سال است

امروز تولدم بود

روزی که هرساله با آمدنش هم خوشحال می شوم و هم غمگین.

خوشحال می شم چون دوستای عزیزم از هرجایی که باشن یادم هستند و این از همه چیز برام مهمتره.

دوستای گلی مثل مهسا که امروز با هدیه نابش غافلگیرم کرد.

اون یک گلدون خوشگل سفالی که توش یک شاخه گل از عزیزترین دسته گل زندگیش بود، بهم داد، شاخه گلی از دسته گل عروسش.

مهسای کوچولو و عزیز من دوماهه که ازدواج کرده.

مثل پروانه عزیزم که همیشه با دیدنش آروم میشم.

مثل نسرین، الناز، الهام، اعظم، ستاره، نجمه، شهرزادکه امروز با هدیه نابشون تونستن بعد از مدت ها قلبم را شاد کنند.

هدیه شان بی نظیر بود چراکه دلم را خوانده بودند و چیزی را برایم گرفتند که مدت ها آرزویش را داشتم.

خود هدیه ناب بود و ارزشمند اما چیزی که ارزشش را برایم دو چندان می کند این بود که دلم را خوانده بودند بدون آنکه چیزی بگویم.

مثل برادر جانبازم که اولین کسی بود که امروز را به من تبریک گفت، و من می دانم که طبق گفته خودش تاریخ تولد کسی را به یاد نمی سپارد چون اگر هم بخواهد یادش می رود اما امروز اینگونه نبود.

اما چیزی که باعث می شود غمگین شوم :

دلم می گیرد که امسال نتوانستم کلمه تولدت مبارک را ازبان دوستانی که سال پیش کنارم بودند و امسال در سردی خاک آرمیده اند بشنوم.

دوستانی که تنها یادگارانشان برایم مانده است.

مثل فاطمه که عزیزترینم بود، با تن بیمارش که ضعیفش کرده بود، تولد مرا از یادش نبرده بود، همه سعیش را کرده بود تابرایم هدیه ای را بخرد که من دوست داشته باشم اما نتوانسته بود.

حالا تنها عزیزترین وسیله اش که به عنوان هدیه به من داده بود را به یادگار دارم.

کاش بودی و  مثل همه دوباره می گفتی: تولدت مبارک

+نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت21:1توسط مریـم فروزان کیـا |
برادرم روزتان مبارک

این چند روز خیلیا شکایت کردن که چرا وبلاگم رو آپ نمی کنم

بگذارید بگم

این من نیستم که وبلاگم رو آپ میکنه، دلمه

وقتی میام اینجا اگر دلم نگه چیزی نمی نویسم شاید برای همینه که ...

بگذریم

                      جانبازان سپیدند مثل کبوترها                     

هفته ای که گذشت کلی مناسبت داشت

یکی از این مناسبت ها برای من برجسته تره

روز جانباز

روزی که مخصوص یادگاران روزهای حماسه و دلاوریست

من عاشقانه دوستشون دارم

برادر جانبازم

می دانم با همه مشغله ای که دارید وقت برای خواندن مطالب وبلاگ من می گذارید و جبرانی نیست برای این همه لطف

و می دانم که با هیچ عبارت یا جمله ای نمی شود رشادت های شما و همرزمانتان را توصیف کرد

اما من معتقدم تمام عباراتی که در زمان دعا کردن بر زبان جاری می شوند ارزشمند ترین هستند

پس مثل همیشه برای شما و همرزمانتان آرزوی سعادت و خوشبختی می کنم و موفقیت شما را از همان خدایی که همیشه به من می گویی هست و می بیند چیزی را که دیگران نمی بینند، خواستارم

برادر جانبازم روزت مبارک

راستی به خاطر تأکید و خواسته شما فونت وبلاگم رو هم ازاین به بعد عوض می کنم امیدوارم از این فونت خوشتون بیاد ...

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت13:21توسط مریـم فروزان کیـا |
کاش می شد هیچ وقت نگیم خداحافظ ...

         بدترین کلمه دنیا

 

بالاخره رسید اون لحظه ای که نباید

دلم می خواست می تونستم فرار کنم

آره

برای اولین بار دلم می خواست از آغوش گرمت که همیشه پناهگاهم بوده فرار کنم.

برای اینکه می دونستم بعدش چی میشه

می دونستم وقتی نگام کنی تا بگی اون کلمه ای رو که ازش متنفرم چیزی توی تمام وجودم شعله می کشه تا منو بسوزونه

و تا زمانی ادامه پیدا می کنه که دوباره برگردی

و تو گفتی

 

بعد از گفتن همین کلمه بود که همه چی شروع شد

اولش با یه بغض

دلم می خواست اشکامو نمی دیدی، لااقل تا وقتی بودی

اما همین بغض لعنتی اونقدر گلومو فشار داد که تا اومدم به خودم بیام صورتم خیس شده بود

و همه و همه به خاطر همین یک کلمه بود 

 

خداحافظ ...

 

وقتی بهم گفتی خداحافظ نفهمیدم چه جوری ولی همه وجودم شد دلتنگی

با اینکه هنوز بودی

و وقتی از پشت شیشه های ایستگاه، همون شیشه هایی که مثل مرز بودند برای اینکه بفهمم کم کم ...

از پشت همون شیشه ها بود که دلم تنگ شد

دلم تنگ شد برای گرمای آغوشت

برای حضورت

برای دوست داشتنت

 

و من تنها تونستم دستم را بالا ببرم تا بلکه راحت تر بگم

           

سفر بخیر مادر خوبم

خداحافظ

+نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت0:53توسط مریـم فروزان کیـا |
می دانم که قلم نگارنده دل است ...

می دانم که دیگر

 

                        هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ...

 

من به پایان می رسم از کوچ تو

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت14:14توسط مریـم فروزان کیـا |
بعد شهدا با خونشان چه کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای نابودی یک ملت دو راه وجود دارد: یا آنها را به قدرتی وابسته کنی یا وادارشان کنی به رهبرانی که خود برگزیده‌اند، پشت کنند.


دلم خیلی گرفته

این روزها وقتی به خیابون ها نگا می کنم و افرادی که خودشان را در قالب هموطن و دلسوز کشور ایران نشان می دهند اما به حریم ایرانیان تجاوز کرده، منازل و مغازه هایشان را به آتش می کشند، به اموال عمومی آسیب می رسانند و تنها هدفشان این است که دل دشمنان را با اغتشاشات و بی نظمی هایی که بوجود آورده اند شاد کنند تنها به یک چیز فکر می کنم

به جانبازانی که از تلویزیون شاهد دیدن شاهکار این افراد هستند

راستش رو بخواید خیلی فکر کردم تا وبلاگم رو با چه مطلبی به روز کنم، اما در نهایت با توجه به حوادث اخیر به جمله ای که در ابتدای متنم آوردم اکتفا میکنم و افسوس می خورم به حال کسانی که کورکورانه خود را درگیر کردند بدون آنکه بدانند با شاد کردن دل دشمنان روح آزاد شهدا را آزار می دهند

و پاسخی برای سؤالشان نخواهند داشت

همان سؤال معروفی که قلبمان را با خود می برد

براستی اگر شهدا از ما بپرسند که بعد از آنان با خونشان چه کردیم چه پاسخی داریم که بدهیم؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت22:32توسط مریـم فروزان کیـا |
برای تو که رفتنت را هنوز باور ندارم

باز هم ۱۴ خرداد آمد و از همیشه دلتنگ تر شدم

هر روز بیشتر از روز قبل دلم بهانه بودنت را میگیرد بغضی غریب تمام این ۲۰ سال با من بود اینکه چرا در آن دوران به خاطر کوچک بودنم نتوانستم برای وداع با تو بیایم و هر سال این داغ در قلبم تازه تر می شود شاید به خاطر همین بود که متن زیر را نوشتم شاید ... شاید کمی آرام گیرم ... 

به یادت که در قلبم هستی

چشم دوخته ای به تلویزیون، با هر تصویری که پخش می شود، پنجره ای از خاطره برایت باز می شود، سر می گذاری روی زانوهایت.

هشت ساله بودی، آخرین امتحانت را داده بودی و خوشحال از اینکه تابستانت 28 روز زود تر شروع شده است، اما به خانه که رسیدی، تمام رؤیاهایت فرو ریختند با خبری که از تلویزیون شنیدی، پدر پیرت به خاطر بیماری به بیمارستان رفته بود، مادرت را دیدی که اشکهایش را از تو پنهان می کند وقتی به اخبار گوش می دهد.

اما نوری در قلبت روشن شد وقتی شنیدی برایش دعا کنید.

شنیده بودی خدا دعای بچه ها را مستجاب می کند، با تمام وجود برایش دعا کردی، مثل زمانی که خبر مجروح شدن پدرت را در جبهه شنیده بودی، شاید به خاطر اینکه بارها و بارها خودش به تو گفته بود در زمان حضورش در جبهه، پدر پیری داری که جایش را برایت پر می کند.

پس دعا کردی، سه روز تمام در کنار مادرت برایش دعا کردی، نماز خواندی.

چقدر خوشحال شدی وقتی دیدی از جایش بلند شده و روی پاهای خودش ایستاده تا نماز بخواند.

آهی می کشی و سرت را بلند می کنی، دوباره خیره می شوی به تلویزیون، او را می بینی که آرام روی تخت دراز کشده و پسرش پیشانیش را می بوسد.

بغض گلویت را می فشارد، چشمانت را که می بندی خودت را میبینی که وارد اتاق شده ای تا سر سفره صبحانه بنشینی اما چشمت که به ساعت می افتد به سمت رادیو می روی، مثل پدر، که همیشه رأس ساعت 7 رادیو را روشن می کرد، پریز را به برق می زنی، اما خشک می شوی وقتی گوینده رادیو می گوید : انالله واناالیه راجعون روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست.

ناگهان دلت برایش تنگ می شود، برای صدایش و برای لبخندش.

بی اختیار به قاب عکس روی دیوار و پلاکی که از آن آویزان است نگاه می کنی، چشمانت تار شده اند، روی زمین می نشینی و به استکان های چای که یکی پس از دیگری سرد می شوند خیره می شوی.

نفس عمیقی می کشی، چشمانت را که باز می کنی از جایت بلند می شوی و مثل همیشه به پنجره پناه می بری، حالا بزرگ شده ای، خیلی بزرگ، بیست سال از آن روز گذشته است، بی اختیار به یاد کلامش می افتی :

من بادلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ، از خدمت خواهران و برادران مرخص وبه جایگاه ابدی سفر میکنم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم...

 

 اما هنوز رفتنش را باور نداری... 


پی نوشت: متن فوق در قرار ساعت ۱۰ شب  برنامه  7 ترانه  خوانده شد 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت23:58توسط مریـم فروزان کیـا |
برای تو که تنفست مانع بود برای ماندنت ...

 خیلی وقت بود دلم می خواست وبلاگم رو به روز کنم برای همین یکی از داستانک های خودم که طبق معمول حال و هوای غریب روزهای جنگ رو  داره، می ذارم که البته از رادیو جوان(برنامه هزار پنجره) هم پخش شده

امیدوارم لذت ببرید


                                                           عطر یاس

سر گذاشت روی مهر

عطر گلهای یاس را حس کرد.

سرش را بلند کرد، چشمانش تار شد، از جایش بلند شد و رفت کنار تختی که گوشه اتاق بود.

-          یادته؟! همیشه وقتی سر از سجده بر می داشتم، یه مشت گل یاس می ریختی توی سجادم، اونموقع عطر گلا اذیتت نمی کرد، اونموقع نفست مانع نبود برای راه رفتنت.

سرش را روی بالش گذاشت، دست برد سمت کپسول اکسیژنی که کنار تخت بود، ماسک سبز رنگی که از آن آویزان بود را برداشت و روی صورتش گذاشت.

-          برای همین هیچ وقت نمی ذاشتی سر سفره هفت سین ماهی بذارم؟ چقدر کم بود هوایی که بتونی با بودنش حرف بزنی، نمی دونی چقدر دلم برای شنیدن صدات تنگ شده بود، ولی من خوب یادگرفته بودم بفهمم هر سرفه تو چه معنی داره، اما نگفته بودی سرفه ای که باعث بشه از گوشه لبت رد خون جاری بشه، یعنی اینکه دیگه هیچ وقت برنمی گردی، یعنی خداحافظ، برای همیشه.

+نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت17:37توسط مریـم فروزان کیـا |
گاهی دلم برای خدا تنگ می شود ...

گاهی وقت ها و شاید جدیدا خیلی به لحظه ای که دنیا اومدم فکر می کنم

مادرم گفته بود برای 10 دقیقه مرده بودم و از کمبود اکسیژن رنگم سیاه شده بوده

و درست زمانی که همه ازم قطع امید کرده بودن یه دفه بغضم می ترکه و گریه می کنم

من بارها و بارها از مادرم خواستم تا این موضوع رو برام تعریف کنه

خیلی عجیبه اینطور نیست ؟

بارها از خودم پرسیدم چرا؟

چرا باید میموندم؟

حالا می دونم که هر انسانی نماینده ایست از جانب خدا برای اینکه به قولی که قبل از اومدن به زمین به خدا داده بوده عمل کنه.

برای همین گاهی فکر می کنم من در جواب به خدا چی گفتم که به مدت 10 دقیقه منو پیش خودش نگه داشته بوده و بعدم به من اجازه داده تا بیام رو زمین

روی زمین و دنیایی که گاهی با تمام وجودم تنگیش رو احساس می کنم و به قفس بودنش ایمان میارم

دوست خوب من

خدای عزیز و مهربونم

می دونم می دونی دلم خیلی خیلی برات تنگ شده کاش هیچ وقت ازت جدا نمی شدم ..........

کاش می دونستم چی بهم گفته بودی که بغضم ترکید ..........

شایدم خودمو تو بغلت گم کرده بودم تا ... تا یه جورایی از اومدن به این دنیا فرار کنم

اما تو پیدام کردی و منو گذاشتی رو زمین

تو این دنیا

و من گریه کردم ....

+نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت15:41توسط مریـم فروزان کیـا |