تبليغاتX
مردی از جنس مردم <بــــچــــــه های ســـــه شنبــــــــه>

بچـــــه هــــای ســــــه شــــنبــــــه

می دانم که قلم نگارنده دل است ...

می دانم که دیگر

 

                        هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد ...

 

من به پایان می رسم از کوچ تو

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت14:14توسط مریـم فروزان کیـا |
بعد شهدا با خونشان چه کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برای نابودی یک ملت دو راه وجود دارد: یا آنها را به قدرتی وابسته کنی یا وادارشان کنی به رهبرانی که خود برگزیده‌اند، پشت کنند.


دلم خیلی گرفته

این روزها وقتی به خیابون ها نگا می کنم و افرادی که خودشان را در قالب هموطن و دلسوز کشور ایران نشان می دهند اما به حریم ایرانیان تجاوز کرده، منازل و مغازه هایشان را به آتش می کشند، به اموال عمومی آسیب می رسانند و تنها هدفشان این است که دل دشمنان را با اغتشاشات و بی نظمی هایی که بوجود آورده اند شاد کنند تنها به یک چیز فکر می کنم

به جانبازانی که از تلویزیون شاهد دیدن شاهکار این افراد هستند

راستش رو بخواید خیلی فکر کردم تا وبلاگم رو با چه مطلبی به روز کنم، اما در نهایت با توجه به حوادث اخیر به جمله ای که در ابتدای متنم آوردم اکتفا میکنم و افسوس می خورم به حال کسانی که کورکورانه خود را درگیر کردند بدون آنکه بدانند با شاد کردن دل دشمنان روح آزاد شهدا را آزار می دهند

و پاسخی برای سؤالشان نخواهند داشت

همان سؤال معروفی که قلبمان را با خود می برد

براستی اگر شهدا از ما بپرسند که بعد از آنان با خونشان چه کردیم چه پاسخی داریم که بدهیم؟؟؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت22:32توسط مریـم فروزان کیـا |
برای تو که رفتنت را هنوز باور ندارم

باز هم ۱۴ خرداد آمد و از همیشه دلتنگ تر شدم

هر روز بیشتر از روز قبل دلم بهانه بودنت را میگیرد بغضی غریب تمام این ۲۰ سال با من بود اینکه چرا در آن دوران به خاطر کوچک بودنم نتوانستم برای وداع با تو بیایم و هر سال این داغ در قلبم تازه تر می شود شاید به خاطر همین بود که متن زیر را نوشتم شاید ... شاید کمی آرام گیرم ... 

به یادت که در قلبم هستی

چشم دوخته ای به تلویزیون، با هر تصویری که پخش می شود، پنجره ای از خاطره برایت باز می شود، سر می گذاری روی زانوهایت.

هشت ساله بودی، آخرین امتحانت را داده بودی و خوشحال از اینکه تابستانت 28 روز زود تر شروع شده است، اما به خانه که رسیدی، تمام رؤیاهایت فرو ریختند با خبری که از تلویزیون شنیدی، پدر پیرت به خاطر بیماری به بیمارستان رفته بود، مادرت را دیدی که اشکهایش را از تو پنهان می کند وقتی به اخبار گوش می دهد.

اما نوری در قلبت روشن شد وقتی شنیدی برایش دعا کنید.

شنیده بودی خدا دعای بچه ها را مستجاب می کند، با تمام وجود برایش دعا کردی، مثل زمانی که خبر مجروح شدن پدرت را در جبهه شنیده بودی، شاید به خاطر اینکه بارها و بارها خودش به تو گفته بود در زمان حضورش در جبهه، پدر پیری داری که جایش را برایت پر می کند.

پس دعا کردی، سه روز تمام در کنار مادرت برایش دعا کردی، نماز خواندی.

چقدر خوشحال شدی وقتی دیدی از جایش بلند شده و روی پاهای خودش ایستاده تا نماز بخواند.

آهی می کشی و سرت را بلند می کنی، دوباره خیره می شوی به تلویزیون، او را می بینی که آرام روی تخت دراز کشده و پسرش پیشانیش را می بوسد.

بغض گلویت را می فشارد، چشمانت را که می بندی خودت را میبینی که وارد اتاق شده ای تا سر سفره صبحانه بنشینی اما چشمت که به ساعت می افتد به سمت رادیو می روی، مثل پدر، که همیشه رأس ساعت 7 رادیو را روشن می کرد، پریز را به برق می زنی، اما خشک می شوی وقتی گوینده رادیو می گوید : انالله واناالیه راجعون روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلا پیوست.

ناگهان دلت برایش تنگ می شود، برای صدایش و برای لبخندش.

بی اختیار به قاب عکس روی دیوار و پلاکی که از آن آویزان است نگاه می کنی، چشمانت تار شده اند، روی زمین می نشینی و به استکان های چای که یکی پس از دیگری سرد می شوند خیره می شوی.

نفس عمیقی می کشی، چشمانت را که باز می کنی از جایت بلند می شوی و مثل همیشه به پنجره پناه می بری، حالا بزرگ شده ای، خیلی بزرگ، بیست سال از آن روز گذشته است، بی اختیار به یاد کلامش می افتی :

من بادلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ، از خدمت خواهران و برادران مرخص وبه جایگاه ابدی سفر میکنم و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم...

 

 اما هنوز رفتنش را باور نداری... 


پی نوشت: متن فوق در قرار ساعت ۱۰ شب  برنامه  7 ترانه  خوانده شد 

+نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت23:58توسط مریـم فروزان کیـا |
برای تو که تنفست مانع بود برای ماندنت ...

 خیلی وقت بود دلم می خواست وبلاگم رو به روز کنم برای همین یکی از داستانک های خودم که طبق معمول حال و هوای غریب روزهای جنگ رو  داره، می ذارم که البته از رادیو جوان(برنامه هزار پنجره) هم پخش شده

امیدوارم لذت ببرید


                                                           عطر یاس

سر گذاشت روی مهر

عطر گلهای یاس را حس کرد.

سرش را بلند کرد، چشمانش تار شد، از جایش بلند شد و رفت کنار تختی که گوشه اتاق بود.

-          یادته؟! همیشه وقتی سر از سجده بر می داشتم، یه مشت گل یاس می ریختی توی سجادم، اونموقع عطر گلا اذیتت نمی کرد، اونموقع نفست مانع نبود برای راه رفتنت.

سرش را روی بالش گذاشت، دست برد سمت کپسول اکسیژنی که کنار تخت بود، ماسک سبز رنگی که از آن آویزان بود را برداشت و روی صورتش گذاشت.

-          برای همین هیچ وقت نمی ذاشتی سر سفره هفت سین ماهی بذارم؟ چقدر کم بود هوایی که بتونی با بودنش حرف بزنی، نمی دونی چقدر دلم برای شنیدن صدات تنگ شده بود، ولی من خوب یادگرفته بودم بفهمم هر سرفه تو چه معنی داره، اما نگفته بودی سرفه ای که باعث بشه از گوشه لبت رد خون جاری بشه، یعنی اینکه دیگه هیچ وقت برنمی گردی، یعنی خداحافظ، برای همیشه.

+نوشته شده در جمعه 8 خرداد1388ساعت17:37توسط مریـم فروزان کیـا |
گاهی دلم برای خدا تنگ می شود ...

گاهی وقت ها و شاید جدیدا خیلی به لحظه ای که دنیا اومدم فکر می کنم

مادرم گفته بود برای 10 دقیقه مرده بودم و از کمبود اکسیژن رنگم سیاه شده بوده

و درست زمانی که همه ازم قطع امید کرده بودن یه دفه بغضم می ترکه و گریه می کنم

من بارها و بارها از مادرم خواستم تا این موضوع رو برام تعریف کنه

خیلی عجیبه اینطور نیست ؟

بارها از خودم پرسیدم چرا؟

چرا باید میموندم؟

حالا می دونم که هر انسانی نماینده ایست از جانب خدا برای اینکه به قولی که قبل از اومدن به زمین به خدا داده بوده عمل کنه.

برای همین گاهی فکر می کنم من در جواب به خدا چی گفتم که به مدت 10 دقیقه منو پیش خودش نگه داشته بوده و بعدم به من اجازه داده تا بیام رو زمین

روی زمین و دنیایی که گاهی با تمام وجودم تنگیش رو احساس می کنم و به قفس بودنش ایمان میارم

دوست خوب من

خدای عزیز و مهربونم

می دونم می دونی دلم خیلی خیلی برات تنگ شده کاش هیچ وقت ازت جدا نمی شدم ..........

کاش می دونستم چی بهم گفته بودی که بغضم ترکید ..........

شایدم خودمو تو بغلت گم کرده بودم تا ... تا یه جورایی از اومدن به این دنیا فرار کنم

اما تو پیدام کردی و منو گذاشتی رو زمین

تو این دنیا

و من گریه کردم ....

+نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت15:41توسط مریـم فروزان کیـا |
این یعنی عشق واقعی ...

شده تاحالا تو زندگیتون آرزو کرده باشین کاش همین الان یه فرشته میومد و همه آرزوهاتونو برآورده می کرد؟

درست مثل تو کارتونا و فیلما؟

یادمه وقتی بچه بودم هر روز صبح آرزو می کردم زودتر عصر بشه

آخه عصرا من و خواهرم مینشستیم تا قصه دنباله دار مادرمو بشنویم

من عاشق اون داستان دنباله دار بودم، اسمشو گذاشته بودیم قصه مریم و مینا

یادمه اولین قسمت داستانو مادرم اولین روز تعطیلات تابستونی برامون ساخت.

داستان دوتا خواهر بود به اسمای مریم و مینا که اونروز کارنامشونو گرفته بودن(مثل من و خواهرم) و هردو که دوقلو هم بودن شاگرد اول شده بودن.

نشسته بودن توی اتاقو داشتن برای تابستونشون برنامه ریزی می کردن که یه دفه یه فرشته از لای در میاد توی اتاق به اونا به عنوان جایزه یه کلمه رمز یاد می ده

اما شرط داشته، اگر از کلمه رمزشون سوء استفاده می کردن کلمه رمز برعکس عمل می کرد درواقع هدف فرشته این بود که اونا یاد بگیرن همیشه از موقعیتشون بهترین استفاده رو ببرن

من تو خواهرام خیلی به داستان علاقه داشتم همیشه تو بچگی به مادرم می گفتم مامان واقعا اگه شاگرد اول بشم فرشته مریم ومینا سراغ منم میاد؟

می دونین مادرم چی جوابم رو می داد؟

می گفت یه کاری کن تو فرشته دیگران بشی

یه کاری کن وقتی تو مسیر هرکسی قرار گرفتی چه دوست چه فامیل اثرت برای همیشه باقی بمونه و همه آرزو کنن دوباره تو رو ببینن مثل فرشته ها که دیده نمی شن اما همه آرزوی دیدن اونا رو دارن.

نمی دونم چرا اینا رو نوشتم شاید به خاطر فیلمی بود که امروز برای بار دوم دیدم (سوپراستار)

کاش می شد ما آدما هممون فرشته می شدیم

فرشته های زمینی

مطمئنم خدا هم همینو می خواسته

می خواسته یاد بگیریم همدیگرو دوست داشته باشیم

همدیگرو به خاطر انسان بودنمون دوست داشته باشیم نه به خاطر موقعیت

این یعنی عشق واقعی

یعنی دوست داشتن

 

+نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت21:17توسط مریـم فروزان کیـا |
تقدیم به پرستوی بی تابم که نماند و رفت

اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند

می خواهم از تو بنویسم از تو برای تو

حرمت قلم را چه با شکوه حفظ کردی که نام سید اهل قلم را برایت برگزیدند

شاید برای همین است که تا نام تو را بر زبان می آورم، قلم از دستانم رها می شود.

به یاد دو جمله زیبا و دوست داشتنی ات می افتم که مدام توی ذهنم تکرار می شوند:

 

*** پرستو را با گرما عهدی است که هر بهار تازه می شود وطن پرستو بهار است و اگر بهار مهاجر است از پرستو مخواه که بماند

 

*** پندار ما اینست که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آنست که زمان ما را با خود برده است و شهداء مانده اند

حرف آخر:

کاش می دانستی چقدر دلم برای تو و یاران سفر کرده ات تنگ است.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت15:45توسط مریـم فروزان کیـا |
تقدیم به تمام پرستوهای گمنامی که چشم انتظار بازگشتشان هستیم

                           من پرستوی خزان دیده و خاموش توام

خیره شده بود به آسمان

-         سیر نشدی اینهمه چشم دوختی به این پرنده ها؟!

برگشت سمت مادرش

-         مامان برگشتن، نگاشون کن چقدر خوشگل این طرف و اونطرف می رن؟!

مادر لبخند زد.

-         خوب بهاره، توی این فصل همه مهاجرا بر می گردن، مثل این پرستوها.

دختر دوباره سر بلند کرد رو به آسمان

-          فصل برگشتن آدما کیه مامان؟

مادر پیشانی دختر را بوسید:

-         هر لحظه که یاد اونا رو توی قلبت زنده کنی اونا برمی گردن، قلبت میشه آسمونشون.

-         منکه همیشه یاد بابا هستم، پس ... ینی ...

مادر به پرستوها نگاه کرد.

-         برای اینکه قلبت پاک ترین آسمونیه که پدرت می تونه توش پرواز کنه.

 

+نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت16:20توسط مریـم فروزان کیـا |
الهی و ربی من لی غیرک

                       من به یادت هستم مثل تو که همواره به یادمی

انگار همین دیروز بود

همه دور سفره های هفت سین جمع شده بودیم و منتظر بودیم تا سال 87 برسه.

اینکه سال 87 رو خوب شروع کنیم یه هدف بود برای همه، ولی اینکه چقدر خوب بوده؟

به خودمون و نگاهمون بستگی داره.

حالا همه تو تب و تابن تا یه سال دیگه از راه برسه، یه سال جدید، با اتفاقای تلخ و شیرینی که تو دلش داره.

قراره با چند نفر آشنا بشیم؟

قراره با چند نفر برای همیشه خداحافظی کنیم؟

چه اتفاقات شیرین یا تلخی ما رو صدا می کنن؟

هیچی معلوم نیست ولی یه چیزی رو مطمئنم وقتی دلتو بسپری به اونکسی که باید دیگه نیازی به این همه نگرانی نیست، من همیشه همینکار و می کنم، حتی وقتی یه چیزی رو با اعماق وجودم می خوام دلم نمیاد رو حرفم پافشاری کنم، فقط می گم خدایا من مال تو ام، تو منو خلق کردی، تو منو بهتر از هرکسی می شناسی، به نیازم، به حرفهای نگفته ای که تو قلبم دارم آگاهی.

پس هرچی تو بخوای،

می دونین بهترین لحظات زندگی من زمانیه که میشینم روی لبه پنجره و وقتی دارم به ستاره ها نگا می کنم باهاش حرف می زنم، نمی دونین چه آرامشی داره، چون مطمئنم اون با همه خوبی و مهربونیش داره نگام می کنه و منتظره تا یه چیزی ازش بخوام، حتی لجبازیشم قشنگه وقتی یه چیزی رو می خوام و بهم نمی ده می فهمم بیشتر از هر کسی دوستم داره چون مطمئنم که توی همه چیز صلاحم رو در نظر داره.

نمی دونین وقتی می گم خدایا خودم رو میسپرم به خودت چه احساس آرامشی می کنم، انگار یه دیوار محافظ دور تا دور وجودم رو می گیره تا نذاره کسی اذیتم کنه.

پس خدای خوب و مهربونم، ای کسی که شنونده تمام شکایت های دلانه من هستی

ازت می خوام توی این سال جدید مواظبم باشی، فقط و فقط خودت، اگر جایی لغزیدم بهم گوشزد کنی تا یادم نره نباید خلاف میل تو که اینقدر دوستم داری عمل کنم.

ازت می خوام منو به خاطر تمام اشتباهاتم ببخشی، چراکه تو لطیف ترین و مهربون ترین کسی هستی که دارم.

                                             خدایا دوست دارم، قد همه بزرگیت.

+نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت3:2توسط مریـم فروزان کیـا |
می دونم دیره اما دوست خوبم تولدت مبارک

تولدت مبارک

دوست خوب من رادیو جوان عزیز و به یادموندنی تولدت مبارک

می دونی راستشو بخوای همه چیز از آیینه و آواز شروع شد

یه روز یادمه عصر بود و دلم ... بگذریم پیچ رادیومو پیچوندم، فقط موسیقی بود و موسیقی چیزی که هیچ وقت نمی تونم ازش بگذرم

بعد رسیدم به چهار راه جوونی عالی بود خیلی دوسش داشتم

بعد از اون رسیدم به یادداشت های شبانه که خیلی عاشقش بودم اونجا با یه دخترکه هم اسم خودم بود زندگی کردم با خاطره هاش، با مناجاتاش

بعد از اون هم تا همین الان شدم یه رادیویی پروپاقرص

البته رادیویی بودم اما خیلی بیشتر شد.

بهترین اوقاتم رو با تو دوست خوبم گذروندم تا اینکه اوایل امسال همه چیز بهم ریخت تو هم داشتی بهم می ریختی اما تمامی کسانی که با جون و دل 12 سال شاهد بزرگ شدنت بودن

کسانی از ته قلبشون به تو و هواداران تو اهمیت میدادن و صداشونو می شنیدن و اجازه می دادن تا شنیده بشیم نذاشتن ستونت بهم بریزه، خودشون بعد از اون همه جابجایی

 شکسته بودن

خسته بودن

اما باهات موندن تا تو نشکنی نگهت داشتن و مطمئنم خیلی ضربه خوردن تا ما حس نکنیم چه اتفاقی افتاده

قدر دوستان خوبت رو بدون چرا که من وقتی با توام احساس می کنم تو هم جزئی از من ،

از خانواده من هستی واین به خاطر کسانی است که تاب شکستنت را نداشتند

سردبیران عزیز

نویسندگان خلاق و دوست داشتنی

مجریان محترم

خسته نباشید

                 رادیو جوان من تولدت مبارک چراکه من هم با تو دوباره متولد شدم

+نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت1:40توسط مریـم فروزان کیـا |
دلم خیلی براتون تنگ شده ...

امروز مسافرم

مسافر خودت

دعوتم کردی به میهمانسرای دلانه ات.

تمام شب رو به این کلمه فکر می کردم: ( دلتنگی)

نمی دونم شایدم به خاطر خوندن دوباره (یا سریع الرضا) توی دعای کمیل بود که یاد اون شب افتادم

شبی که با تمام وجودم احساس کردم دلم برات تنگ شده

شاید همون شب بود که ناممو امضا کردی

 

دعوتم کردی تا دوباره بتونم دور ضریح قشنگت بچرم

دعوتم کردی تا دوباره توی آرامش عجیبی که حرمت داره خودمو گم کنم

دعوتم کردی تا جواب دلتنگیامو کنار ضریحت بدی

یا سریع الرضا

وقتی خوب فکر میکنم یه حال عجیبی می شم

می دونی چه حالی؟

اینکه اونشب صدامو شنیدی وقتی با تمام وجودم فریاد زدم ( یا سریع الرضا )

اینکه اونشب فهمیدی چقدر دلم برات تنگ شده...

فقط می تونم بگم: ...

+نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت3:0توسط مریـم فروزان کیـا |
کبوتری به سپیدی ابر آمده بود تا ...

دلم گرفته بود داشتم موسیقی صدای بارون رو گوش می دادم که یه دفه دیدم این دلنوشته رو نوشتم.

کبوتری به سپیدی ابر آمده بود

دلش گرفته بود

 نشسته بود توی قاب پنجره و خیره شده بود به خورشید سرخرنگ که حالا دیگر تنها نیمی از آن پیدا بود.

 چشمانش را بست و گونه اش خیس شد.

 دست برد سمت گردنش، زنجیری را که در گردن داشت با تمام وجود لمس کرد، لبخند تلخی زد و چشمانش را باز کرد و خیره ماند به کبوتر سپیدی که روی دیوار کاهگلی مقابلش نشسته بود.

 

 - تو کی اومدی اینجا؟ یادمه هروقت یه کبوتر به سفیدی تو می دید می گفت: باید هواشونو داشته باشی، گاهی خدا حرف هاشو با یه کبوتر سفید سفید برات پست می کنه.

 

زنجیر را از گردنش بیرون آورد و مقابل صورتش گرفت و خیره ماند به پلاکی که حالا با باد همنوا شده بود.

 لبخند زد، گونه هایش دوباره خیس شدند.

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت23:58توسط مریـم فروزان کیـا |
بیاید دوست داشته باشیم ...

بازم یه دستنوشته دیگه از خودم

پسرک نشسته بود و در حالیکه زانوهاشو تو بغلش گرفته بود، زل زده بود توی چشماش

مادرش صداش زد و گفت: بیا مگه نمیبینی داره برف میاد، سرما می خوریا؟

نتونست چشم ازش برداره.

مادر اومد و نشست روبروش، دست سرد پسرک رو گرفت توی دستش و گفت: تازه حالت خوب شده، نباید اینجوری تو سرما بشینی.

پسرک چشم دوخت توی چشم های مادر و گفت: مامان؟! اگه پیشش نمونم، تنهایی، توی این برف، تا صبح؟!

مادر سر برگرداند عقب و لبخند زد و گفت: اون از برفه، خودت ساختیش، آدم برفی که سردش نمی شه پسرم.

پسرک از جایش بلند شد و رفت پیش آدم برفی.

-          سردش نمی شه، اما تنها که می شه.

مادر خندید و گفت: اگه دلت پیشش باشه تنها نمیشه.

پسرک اخم کرد و دست انداخت دور گردن آدم برفی.

-          چه جوری دلمو بذارم پیشش؟!

مادر رفت و زانو زد مقابل پسرک.

-          اگه راحتی و آسایش آدم برفی رو بخوای، ینی دلتو گذاشتی پیشش، اگه اجازه بدی تو جایی که راحته و بهش تعلق داره و بهش آرامش می ده بمونه، ینی دلتو گذاشتی پیشش، حالا فهمیدی؟

پسرک نشست کنار آدم برفی.

-          مامان اون می خواد پیشش بمونم، می دونم، من ساختمش، می دونم چی می خواد، بذار بیارمش تو؟! خواهش می کنم؟!

مادر پیشانی پسرک را بوسید و گفت: شاید تو راس بگی، فردا همه چی معلوم می شه، باشه بیارش.

پسرک ازجایش بلند شد و مادر را در آغوش گرفت.

-          ممنونم مامان، ممنون.

پسرک آدم برفی را دربهترین جای خانه قرار داد، مقابل شومینه و تمام شب را روی کاناپه، کنار آدم برفی ماند تا تنها نماند، صبح که از خواب بیدار شد از ادم برفی اثری نمانده بود جز ردی از آب، یک هویج و دو تا زیتون سیاه که روی زمین بودند، فورا به آشپزخانه رفت.

-          مامان، مامان، آدم برفی ... آدم برفی ...؟!

مادر قوری را روی سماور گذاشت و گفت: کافی بود دیشب فقط دلت رو پیش آدم برفی میگذاشتی، اونوقت، حال اون منتظرت بود تا بری پیشش.

 کافیه فقط دلتو بذاری پیشش

کاش ما آدما واقعا اگرمدعی هستیم کسی رو دوست داریم فقط دلمون رو به اون بدیم، کاش بفهمیم دوست داشتن یعنی راحتی طرف مقابل رو در نظر گرفتن نه اسارت اون فرد به خاطر خودمون.

گاهی اوقات به خاطر این خودخواهی، ناخواسته و ندونسته عزیزترین هامون رو بدون اینکه بفهمیم از دست می دیم، و وقتی متوجه می شیم که فقط چند یادگاری از اون فرد پیشمون مونده و اثری از خودش نیست شاید تا ابد ...

+نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت22:29توسط مریـم فروزان کیـا |
اطلاعات لطفا ...

من عاشق این داستانم میگذارمش تا شما هم لذت ببرید

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش میکردم و لذت می بردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفا بود ، و به همه سوال ها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته . حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشک هایم سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خون ریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون

کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که

باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه هارا پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.

احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفا !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.

ناخود اگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت : لطفا این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند خودش منظورم را می فهمد  .

+نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت15:43توسط مریـم فروزان کیـا |
مگه میشه از خودش محرومت کنه ...

خدايا هر زمان که احساس مي کنم تنهايم تو مي آيي و تنهايي ام را پر از احساس مي کنم .
و هر زمان که احساس مي کنم بي کسم، تو تمام کسم ميشوي و هر گاه که اندوه تمام وجودم را در بر ميگيرد، آن هنگام است که تنها , بي تو غمگينم...!

همانا پروردگار شما از رگ گردن به شما نزدیک تر است

برای دیدن عکسهایی که روز عاشورا گرفتم کلیک کنید

http://www.tebyan.net/children_teenagers/games_entertainment/photogallery/2009/1/15/83436.html

+نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت2:3توسط مریـم فروزان کیـا |