تو ...

تنها دو حرف است

اما تمام دنیای مرا در دو حرف عجیبش خلاصه کرده است

تمام زندگیم، تمام هستی ام، تمام امیدم و تمام عشقم را در درون خودش جای داده است

راستی عجیب نیست؟!

که این دو حرف عجیب وقتی کنار هم می نشینند واژه ایی قریب را تشکیل می دهند که مخاطب می خوانیمش و ضمیر مخاطب لقبش داده ایم در زبان ادبیاتمان

ضمیری که بین الملی استt گاهی دو حرف دارد و گاهی سه حرف اما هرچه باشد و در هر زبانی که باشد کوتاه است با تمام وسعتش کوتاه است

در همه دنیا جایگاه خاصی برای خودش باز کرده

نه در دنیا که در تمام کتاب ها، ترانه ها، شعر ها، و گاهی نامه ها حتی...

اصلا هنر با همین دو حرف کوچک آغاز شده است

سرچشمه اش از همین دو حرف ساده است

می خواهد ترانه باشد یا شعر یا داستان و یا موسیقی حتی

گاهی با تمام نبودنش حضور دارد

گاهی هم با تمام حضورش نیست

غایب است حتی روحش خبر ندارد از تحولی که در درون روح تو ایجاد کرده است

اما انگیزه ایی می شود برای کسی که می خواد بسرایدش، بنوازدش، بنویسدش حتی

گاهی حتی دوست ترش داری از نام اصلی مخاطبت

جور دیگری بر دلت می نشیند این ضمیر دو حرفی انگار

شیرین تر از نام مخاطبت حتی

براستی چرا این طور است؟

مگر این دو حرف ساده وقتی کنار هم می نشینند چه اتفاقی می افتد که صمیمیت اصلا از بر زبان آوردن همین واژه آغاز می شود انگار

و این صمیمیت نه در ادبیات ما که در تمام زبان های دنیا حالا با یک یا دو حرف کمتر و بیشتر همین تحول را در درون هر فردی ایجاد می کند

آری براستی که با تمام کوتاه بودنش وسعتی عظیم در درونش نهفته است

همین دو حرف ساده را می گویم

آری

تنها دو حرف است

اما تمام دنیای مرا در دو حرف عجیبش خلاصه کرده است

تمام زندگیم، تمام هستی ام، تمام امیدم و تمام عشقم را در درون خودش جای داده است

راستی عجیب نیست؟!

بهانه های دل من ...

دلم تنگ می شود ...

دلتنگم

دلتنگ تر از آن چیزی که فکرش را می کنی حتی

دلتنگ تر از آن کوچه آشنا که روزی پس از سال ها انتظار مرا به تو رساند حتی

همان کوچه ایی که هر بار که از کنارش عبور می کنم طنین صدای تو در ذهنم جان می گیرد وقتی نامش را می گفتی تا بنویسمش

دلتنگم نه به خاطر آنکه نیستی

نه به خاطر آنکه چیزی نمی گویی

نه

نه

باور کن اینها فقط بهانه است

بهانه های دل من که نبودنت را به رخم بکشد

دلتنگی من اما این روزها به خاطر لبخند توست که این روزها محو شده از روی لبهایت

از روی چشم هایت هم حتی

آخر تو که نمی دانی من چقدر لبخندها و چشم های تو را دوست دارم

لبخند که روی لبهایت نباشد چشم هایت را هم غمی هزار ساله احاطه می کند

غمت آنگاه سیم خارداری می شود که جان و دلم را در هم می پیچد

آنگاه دلم تنگ می شود

دلتنگ تر از آن چیزی که فکرش را می کنی  حتی

دلتنگ تر از آن کوچه آشنا که روزی پس از سال ها انتظار مرا به تو رساند حتی  ...

این روزها درست زمانی که باید ...

هی آشنا...

با تو ام

آری با خود خود تو که نیستی

که نمی خوانی دل نوشته هایی را که همه شان مال خود خود توست

این روزها درست زمانی که باید باشی نیستی

حواست هست؟

می شنوی؟

می شنوی رد پای دلتنگی های شبانه دخترکی تنها را لا به لای این همه واژه که فقط با یاد تو هوار می شوند در ذهنش و برای ثبت شدن شان به جان قلمش می افتند

کاش می دانستی

کاش می دانستی دخترک گوشه ایی از خلوت خود بی آنکه بدانی ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها و ماه هایش را با یاد تو و با حضور خیالی تو سپری می کند

کاش می دانستی سکوتش را تنها واژه ها می شکنند این روزها

او می نویسد و می نویسد فرقی نمی کند روی کاغذ باشد یا روی دیوار برای دیگرانی که تو را نمی شناسند اما نوشته هایش را دوست دارند

کاش می دانستی هیچ کسی، هیچ کسی برای او تو نمی شود ...

کاش می دانستی شیشه عمر او را خاطرات نه چندان زیاد تو، جانی دوباره می بخشد

کاش می دانستی بی تو چه گونه بین این همه آدم تنها به خاطر حرف ها و باورهای قلبی تو مهربانی را تکثیر میکند

کاش می دانستی او چقدر شبیه تو شده است

کاش می دانستی روزگار خوش ۲۰ سالگی را تا به حال پا به پای تو و با تو و با آموخته های تو رشد کرد، بزرگ شد، قد کشید ...

کاش می دانستی چقدر این روزها دلتنگ توست

همان دخترک تنها را می گویم

بسیار دلتنگ توست تا دوباره بیایی برایش چای بریزی، کنارش بنشینی و برایش حرف بزنی

از خودت و از خودش، از احوالش بپرسی

هی آشنا

با توام

آری با خود خود تو که نیستی

که نمی خوانی دل نوشته هایی را که همه شان مال خود خود توست

این روزها درست زمانی که باید باشی نیستی

حواست هست؟

می شنوی ؟ ...

عبور باید کرد از این خزان همیشه ابری و بارانی، بهار در راه است ...

من مانده بودم و آلبومی از خاطرات که تنها دلگرمی من تا عبور این خزان همیشه بارانی و ابری بود...

پرستو پرید

فصل فصل پریدن بود و او هم باید چون هم کیشانش می پرید

بی آنکه فکر کند حتی شاید دلی را پایبند خودش کرده باشد

بی آنکه فکر کند دلی شاید برای نگاهش، برای حضورش، برای نغمه اش حتی لرزیده باشد

آری پرستو پریده بود و از او تنها پری بر هره پنجره اتاق من به یادگار مانده بود

من مانده بودم و آلبومی از خاطرات که تنها دلگرمی من تا عبور این خزان همیشه بارانی و ابری بود

من مانده بودم و آخرین تصویر او که بین برگ های رقصان پاییزی از باران عبور می کرد  

آری

پرستو پرید

فصل فصل پریدن بود و او هم باید چون هم کیشانش می پرید

بی آنکه فکر کند حتی شاید دلی را پایبند خودش کرده باشد

بی آنکه فکر کند دلی شاید برای نگاهش، برای حضورش، برای نغمه اش حتی لرزیده باشد ...

پاییز، بهانه ایی برای بغض های گاه و بی گاه من ...

پرستو آمدنیست، بهار در راه است، تو بازخواهی گشت ...

پاییز است دیگر

می آید تا بهانه ایی دستت بدهد

بهانه ایی برای بغض های گاه و بی گاهت

بهانه ایی برای اینکه خیره شوی به آن سوی شیشه های بخار گرفته اتاقت

همان جا که ذهنت تو را می برد به فراسوی مکانی که مسافر رفته ات را جا گذاشته ایی

همان جا که با پرستوی مهاجرت در گرماگرم یک عصر تابستانی خدا حافظی کرده بودی بی آنکه بدانی آیا فرصت تازه ایی در راه خواهد بود یا نه ...

بارها و بارها خودت را لعنت کرده بودی به خاطر تمام حرف های نگفته ایی که مثل بغض های این روزهایت بر گلویت چنگ انداخته بودند آن لحظه

لحظه دیدار

لحظه ایی را که سال ها به انتظارش نشسته بودی

نباید...

نباید می گفتی

اولین بار بود و تو چاره ایی نداشتی ...

بارها و بارها آن عصر گرم تابستانی را مرور کرده بودی و هر بار بیشتر از بار قبل به خودت حق داده بودی که نباید حرفی می زدی

لحظه آخر را خوب خوب یادت هست همانجا که تا دم در همراییت کرده بود

نگاهت کرده بود

نگاهش کرده بودی

برای آخرین بار

به امید اینکه نگاهت را بخواند

چیزی بپرسد، از خودت، از خودش

اما نگفته بود

حتی یک کلمه ...

نپرسیده بود

حتی یک سؤال ...

او هم مثل تو فقط و فقط نگاه کرده بود

خواستی بگویی

درست آخرین لحظه

اما نگفتی

بازهم نگفتی و تنها عبارت خداحافظ بر لبهایت جاری شده بود

قلبت در هم فرو ریخت

به خیابان که پا گذاشتی تنها یک چیز آزارت می داد

اینکه آیا فرصت دوباره ایی خواهد بود؟؟؟

سال ها برای چنین روزی صبر کرده بودی

با تمام وجود صبر کرده بودی

و اینبار باز هم به خاطر خودش لب بر هم فرو بسته بودی و چیزی نگفته بودی

حالا پاییز است

دومین پاییز بعد از آن بعد از ظهر گرم تابستانی

تو مانده ایی و تو و دنیایی از حرف های نگفته ایی که خوره روحت شده اند

حرف هایی که باید می دانست

دل خوشی سعی ات را کرده ایی

حتی غرورت را بارها و بارها قربانی کرده ایی  

اما ...

دلت گواهی می دهد فرصت دوباره ایی نخواهد بود ...

بارها و بارها بی آنکه بخواهد، بی آنکه بداند حتی قلبت را شکسته

رفته است انگار برای همیشه

رفته است ...

پاییز است دیگر

می آید تا بهانه ایی دستت بدهد

بهانه ایی برای بغض های گاه و بی گاهت

بهانه ایی برای اینکه خیره شوی به آن سوی شیشه های بخار گرفته اتاقت

همان جا که ذهنت تو را می برد به فراسوی مکانی که مسافر رفته ات را جا گذاشته ایی

همان جا که با پرستوی مهاجرت در گرماگرم یک عصر تابستانی خدا حافظی کرده بودی بی آنکه بدانی آیا فرصت تازه ایی در راه خواهد بود یا نه ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

* پرستو آمدنیست، بهار در راه است، تو بازخواهی گشت، می دانم حتی اگر سال ها طول بکشد روزی تو خواهی آمد...   

من فقط دلتنگم همین ...

یادم می رود گاهی ...

یادم می رود گاهی

آری یادم می رود گاهی

تو می توانی نباشی

به همان اندازه که من می خواهم باشی و نیستی

دلتنگم برای آن خیابان

برای آن کوچه 

برای آن لحظه

برای آن ثانیه

برای آن دقیقه

برای همان یک ساعت دلتنگم

دلتنگم برای آن نیمکت که حالا آدم های زیادی بر روی آن می نشینند

آدم هایی به غیر از تو

آدم هایی به غیر از من ...

و من فقط دلتنگم همین

تنها به این خاطر که

یادم می رود گاهی

آری یادم می رود گاهی

تو می توانی نباشی

به همان اندازه که من می خواهم باشی و نیستی ...

این روزها ...

خوب من این زمان ها زود نمی گذرند...

حساب تمام روزها را دارم

حساب تمام شب هایی را که بی تو به صبح می رسانمشان را هم

حساب تمام دقیقه ها و ثانیه هایش را هم

من حساب تمام روزها را دارم

و چه سؤال غریبی پرسیده بودی آن روز که گفته بودی: به همین زودی این سال ها گذشتند؟!

و من فقط سکوت کرده بودم

یادت هست؟!

مثل تمام زمان هایی که کنار تو بودم و فقط سکوت می کردم

آن روز هم نتوانسته بودم حرف دلم را با تو بگویم

بگویم زود نبود

زمان هایی که دقیقه هایش می آویزند بر روحت

زمان هایی که ثانیه هایش چنگ می اندازند بر گلویت تا بغض کنی

یک بغض که باید همیشه فرو بخوریش

نمی توانند زود گذشته باشند

آری نتوانسته بودم بگویم به تو خوب من این زمان ها زود نمی گذرند

 نتوانسته بودم بگویم به تو خوب من این دقیقه ها

این ثانیه ها زود نمی گذرند ...

با آنکه می دانستم تو دقیقا کسی را می خواهی که حساب این روزها، دقیقه ها و ثانیه هایش را داشته باشد

همانطور که من داشتم

همان طور که حالا که رفته ایی ولو کوتاه، حساب تمام این دلتنگی هایی که وقتی نیستی دلم را می فشرد هم دارم ...

حساب تمام روزها را دارم

حساب تمام شب هایی را که بی تو به صبح می رسانمشان را هم

حساب تمام دقیقه ها و ثانیه هایش را هم

من حساب تمام روزها را دارم

و چه سؤال غریبی پرسیده بودی آن روز که گفته بودی: به همین زودی این سال ها گذشتند؟!

و من فقط سکوت کرده بودم

یادت هست؟!

دوازدهمین روز مرداد دوست داشتنی ...

روز من ...

درست که تولد من با لحظه دیدار تو رقم خورد

درست که با دیدار تو بعد از تمام آن سالها من دوباره که نه هزار هزار بار متولد شدم

اما امروز روز تولد من است

تولد من

روزی که زندگی را بعد از 10 دقیقه مرگ آغاز کردم

روزی که دست در دست فرشته های آسمانی آمدم تا تو را در این دنیای پر هیاهو بیابم

آری امروز روز من است عزیز همیشه و هنوز من

میلاد من ...

پنجره بگشا

نفس بکش این دوازدهمین روز مرداد دوست داشتنی را ...

امروز روز من است ...

براستی اگر نبودی ...

تو در درون من ریشه دوانده ایی ...

نشسته ام مقابل تو

آری نشسته ام مقابل تو

بازهم چون گذشته نشسته ام مقابل همان قاب عکس همیشگی تو و خیره شده ام به چشم هایت

دارم به تو فکر می کنم

مثل همیشه ...

یک چیز را می دانی

گاهی اوقات فکر می کنم در من

در درون من ریشه دوانده ایی

رشد کرده ایی

و حالا این منی که مقابلت می بینی اش شده است تو

درست مثل آیینه ایی که برای بهتر شدنت به آن می نگری

و من به تو نگاه می کردم

تمام این سال ها به تو نگاه می کردم و رشد می کردم

می دانی این را همان روز

از همان روز که بازگشتی و مرا به خود آوردی فهمیدم

فهمیدم چقدر شبیه تو شده ام بی آنکه بدانم

بی آنکه بفهمم

افکار و باورهای امروزی من درست مثل افکار و باورهای قلبی تو شده بود

ابتدا فقط یک شک ساده بود

درست مثل اینکه تلنگر خورده باشی

به دیدارت که آمدم تصورم قوت گرفت

شاید ندانی اما تمام لحظاتی را که کنار تو بودم داشتم به خودم

به تمام این سالها 

و به تو فکر می کردم

به تو که چقدر شبیه تو شده ام

حرف هایت، حرف های من

دغدغه های تو دغدغه های من  

و اینکه علاقه های مان هم به چیزهای اطرافمان مثل هم بود

من چقدر خوشبخت بودم که تو را داشتم آن روزها

که تو را دارم این روزها

با آنکه نبودی اما مرا در درون خودت پرورش دادی

به همین خاطر است که این روزها تمام مرا، تمام وجود مرا به خودت مشغول کرده ایی

آرزو دارم روزی از راه فرا رسد

روزی که تو بدانی اینجا کلبه دلی من است

کلبه دل من که فقط برای (تو) می تپد

برای تو می نویسد

دوست دارم روزی فرا رسد که بدانی تمام (تو) های من در این دلنوشته ها خود (تو) هستی

خود خود (تو)

همانی که ساعت ها می نشینم برابرش و در سکوت خود مرور می کنم تمام خاطرات شیرینی که وجودشان را فقط و فقط مدیون (تو) هستند

همانی که اگر نبود ...

آه ... 

نشسته ام مقابل تو

آری نشسته ام مقابل تو

بازهم چون گذشته نشسته ام مقابل همان قاب عکس همیشگی تو و خیره شده ام به چشم هایت

دارم به تو فکر می کنم

مثل همیشه

یک چیز را می دانی

گاهی اوقات فکر می کنم در من

در درون من ریشه دوانده ایی

رشد کرده ایی

و حالا این منی که مقابلت می بینی اش شده است تو  ...

مهلت سی روزه تو ...

یادت باشد خدای ما متنظر یک اشاره است...

از راه رسیدی ماه خوب خدا؟!

بالاخره از راه رسیدی و من برای بار دیگر توفیق دیدار تو را یافتم

حست می کنم

با تمام وجودم هنوز نرسیده، حس میکنم تو را که جاری شده ایی بر دنیا

که جاری شده ایی در شهر من

و جاری شده ایی بر روح و جان من که قرار است در این ماه صیقل پیدا کند

ماهی که از برکاتش به زنجیر کشیده شدن شیاطین است که قسم خورده اند گمراهمان کنند

ماهی که همه اش نور است

ماهی که همه اش خاطره است

از سحرهایش که یک شهر با چراغ روشن مقابل پنجره ایی که می ایستی برابرش جان می گیرد برایت بگیر تا سفره افطار و شور و شوق شنیدن اذانش

و تو خوب می دانی که شور و شوقی که در وجودت شعله می کشد در لحظه افطار اصلا برای باز کردن روزه با خرما یا آب جوشش نیست

حسی عجیب فرا می گیرد تو را آن لحظه

حسی غریب که واژه ها عاجزند از بیان و تو صیفش

لحظه افطار انگار با تمام لحظات زندگی فرق دارد

حتی با بهترین لحظات زندگی ات

زمانی که بعد از یک روز

بعد از یک روز خاص

روزی که تمام نفس هایت، تو را به خدا نزدیک تر می کند

روزی که خواب تو هم عبادت محسوب می شود

روزی که همه اش عبادت است برای تو حتی اگر آنطور که باید از آن استفاده نکنی

چون خوب می دانی تو میهمان خدایی

همان خدایی که به هر بهانه ایی می خواهد تو را کنار خود نگه دارد

همان خدایی که به هر بهانه ایی می خواهد تو را از فرش به عرش برساند

همان خدایی که حتی اگر شرمنده باشی برابرش از بار گناهانت باز راه بازگشت را برای تو باز گذاشته

او تو را دوست دارد

و تو خوب می دانی دوست داشتن یعنی چه

دوست داشته باشی کسی را بدی هایش را به هر اشاره ایی نادیده می گیری

و این صفت بندگان است تنها

بندگانی محصور شده در این دنیا  

خدا و دوست داشتن بندگانش جای خود دارد

آری وقتی چنین روزی را با نشستن کنار سفره افطار به اتمام می رسانی

حس عجیبی داری

آن لحظه را می گویم

آن لحظه خاص شنیدن اذان مغرب

و تو به تنها چیزی که فکر نمی کنی خوردن است

گویی چیز دیگری از پیش تو را سیراب کرده است

گویی چیز دیگری از پیش تو را اطعام داده است

و چه خوبند این لحظات غیر قابل توصیف و تکرار نشدنی

لحظاتی که هر سال با آمدنش تکراری نمی شوند برای ما

حس هر لحظه ما با لحظه پیش ما و حتی سال گذشته ما تفاوت دارد

و این خودش یک معجزه است

معجزه ماهی که تو لیاقت میهمانی میزبانی را داری که خالق توست

ماهی که وقتی می گذرد تو می مانی و حسرت های قلبی ات

میهمان خدا

میهمان خوب خدا

با تو هستم

با تو که تازه اول راهی

اول راه این ماه خوب و دوست داشتنی و پر برکت

می خواهی برای بار دیگر بر خوان نعماتش بنشینی و او از تو پذیرایی کند

لحظه لحظه اش برکت و نعمت است

قدرش را بدان

و دوستانت را در لحظات اجابت دعا فراموش نکن

یادت باشد خدای ما متنظر یک اشاره است

برای اجابت دعاهایمان تنها یک اشاره در این ماه پر فضیلت کافیست

یادت باشد از هلال آغاز این ماه پر برکت تا پایانش تنها 30 روز مهلت داری

سی روز غیر قابل بازگشت

پس همین ابتدای راه لحظه لحظه اش را حس کن

لحظه لحظه اش را نفس بکش

و لحظه لحظه اش را عاشقانه زنده بدار

آه براستی

از راه رسیدی ماه خوب خدا؟!

بالاخره از راه رسیدی و من برای بار دیگر توفیق دیدار تو را یافتم

حست می کنم

با تمام وجودم هنوز نرسیده، حس میکنم تو را که جاری شده ایی بر دنیا

که جاری شده ایی در شهر من

و جاری شده ایی بر روح و جان من که قرار است در این ماه صیقل پیدا کند...

تولدی دوباره ...

شده بودم مهربان قصه خودمان ...

تولدی دوباره را می بینی

این روزها با تکرارش مرا برده است به آن روزها

به آن روز که شده بودم مهربان قصه خودمان

ماسک زده بودم و شده بودم مهربان

ماسک زده بودم تا ندانی

تا نفهمی

تا نشناسیم

درست برعکس من که همه چیز را می دانستم

می فهمیدم

و تو را به خوبی می شناختم حتی بهتر از خودت

من پر بودم از حرفهای نگفته

حرف هایی به قدمت یک زندگی

یک عمر ...

نمی دانم اما تو ...

آه ...

تولدی دوباره را می بینی

این روزها با تکرارش مرا برده است به آن روزها

به آن روز که شده بودم مهربان قصه خودمان

ماسک زده بودم و شده بودم مهربان ...

قاصدک ها را دوست دارم به اندازه پرستوها ...

به تو گفته بودم که چقدر دوستشان دارم ...

قاصدکی امروز میهمان من بود

نشسته بودم بر سجاده ام، دست هایم را برایت رو به آبی آسمان بلند کرده بودم و به رسم هر پنج شنبه قرار های خودم برای عزیزان از دست رفته ات دعا می خواندم

از دلتنگی هایم می گفتم و از خودمان

از بودن حالایت

از یادگاری هایی که حالا باهم داریمشان

ازخاطرات باهمی که حالا داریم

از اینکه دلم هر روز بیشتر از روز قبل برایت تنگ می شود

بیشتر از زمانی که نبودی حتی

دلتنگی های حالایم هم حالا فرق دارند با آن روزها

خیلی هم فرق دارند

نشسته بودم بر سجاده ام و خیره شده بودم به پرده توری که آنسوی در رو به حیاط به رقص آمده بود

نگاهم اما ناگهان رو به سوی قاصدکی چرخید که آرام آرام بر سجاده ام آرام گرفت

و من مات مانده بودم از چطور آمدن او

او که نمی دانم چگونه از پرده تور رو به حیاط عبور کرده بود و حالا مقابل من نرم نرمک چرخ می خورد

آری به تو گفته بودم که چقدر دوستشان دارم

درست به اندازه تو که دوستشان داری و به بودنشان و حضورشان ایمان داری  

قاصدک ها را دوست دارم

همان ها که پیام آورند ...

همان ها که حریر لطیف پیام خدا هستند...

آری قاصدکی امروز میهمان من بود

نشسته بودم بر سجاده ام، دست هایم را برایت رو به آبی آسمان بلند کرده بودم و به رسم هر پنج شنبه قرار های خودم برای عزیزان از دست رفته ات دعا می خواندم

از دلتنگی هایم می گفتم و از خودمان

از بودن حالایت

از یادگاری هایی که حالا باهم داریمشان

ازخاطرات باهمی که حالا داریم

از اینکه دلم هر روز بیشتر از روز قبل برایت تنگ می شود

بیشتر از زمانی که نبودی حتی ...

***************************

پی نوشت:

این اتفاق جالب واقعا برام پیش اومد، هم جالب بود هم عجیب.

سر سجاده نشسته بودم و داشتم دعا می کردم که یه دفه یه قاصدک اومد پیش من و من این اتفاق ناب رو تبدیل به دلنوشته کردم هنوزم نمی دونم چه طوری از پشت اون پرده توری اومده بود تو.

من عاشق قاصدک هام...

من دریای تو خواهم بود و تو قلب من ...

 آری ماهی ها تا دریا نباشد نمی بیننش ...

این روزها بیشتر به تو فکر می کنم

دوست دارم هر ثانیه برای تو بنویسم

هر ثانیه از تو به تو و برای تو

دوست دارم هر ثانیه با تو از خودم بگویم

به تلافی تمام ثانیه های نبودنت

حالا لحظه هایم، تمام لحظه هایم رنگ تو را گرفته اند

از تو که می نویسم جانی تازه را در قلم و انگشت هایم احساس می کنم که جاری می شود در تار و پودشان

مثل تار و پود من که همه اش تنیده شده است از تو

دوست داشتنت به من قدرت می دهد

دوستت دارم بی آنکه بدانی حتی

دوستت داشتم به تاوان 12 سال انتظار

و حالا تو آمده ایی

اینجایی

کنار من، با من

حالا چیز مشترکی داریم که مرا یاد تو و تو را یاد من می اندازد

شنیده بودم کسی می گفت دوست داشتنت برای من حکم نهنگی را دارد که ماهیگیر در دریایی می خواهدش

و تو نمی دانی من چقدر عاشق نهنگ ها هستم

مهربانیشان ستودنیست

و آرامششان بی بدیل

و چشم های زیبایشان معانادار ترین نگاه دنیا را دارد

آری به همین خاطر است شاید که من دریا و نهنگ هایش را عاشقانه دوست دارم

اگر تو نهنگ من باشی اما، من هرگز هرگز ماهیگیر تو نخواهم بود

دریایی خواهم بود که در من، که در درون من به زیستن و آزاد بودنت ادامه دهی

من دریای تو خواهم بود

و تو قلب من خواهی شد

آری ماهی ها تا دریا نباشد نمی بیننش

تو اما قلب من باش

قلب دریایت که بی تو قطعا دیگر آبی نخواهد بود

قلب دریایت که بی تو قطعا دیگر دریا نخواهد بود حتی

دیگر ...

دیگر ...

دیگر ...

آه ...

این روزها بیشتر به تو فکر می کنم

دوست دارم هر ثانیه برای تو بنویسم

هر ثانیه از تو به تو و برای تو

دوست دارم هر ثانیه با تو از خودم بگویم

به تلافی تمام ثانیه های نبودنت

حالا لحظه هایم، تمام لحظه هایم رنگ تو را گرفته اند

از تو که می نویسم جانی تازه را در قلم و انگشت هایم احساس می کنم که تنیده می شود در تار و پودشان

مثل تار و پود من که همه اش تنیده شده است از تو ...

من همچنان می نویسم، همیشه، همینجا برای تو که بهترینی ...   

جشن تقدیر از برگزیدگان مسابقه فصل دلتکانی

تقدیر از برگزیدگان مسابقه داستان نویسی فصل دلتکانی

برگزاری کنسرت موسیقی

امروز از سازمان فرهنگی هنری شهرداری باهام تماس گرفتن و متوجه شدم داستانم برگزیده شده و قراره طی مراسمی که روز دوشنبه برگزار می شه ازم تقدیر بشه خیلی خوشحالم

من همچنان می نویسم چون عاشق نوشتنم و از همه کسانی که در این راه مشوق من بودن، هستند و خواهند بود از صمیم قلبم سپاسگزارم

بخصوص مادر خوب و مهربونم که اگر نبود قطعا من نویسنده نمی شدم

حضور او، حمایت های او و داستان های دوران کودکی من که توسط او گفته می شد در آن عصرهای زیبا و فراموش نشدنی باعث شد شوق خواندن و نوشتن در من جان بگیرد و من را به مسیری تازه هدایت کند

از خانوم تجار که در درجه اول همیشه در کلاس سه شنبه هایمان برای من مادری دلسوز و بعد از اون همیشه استاد و معلمی مهربان بودند سپاسگزارم

از استاد و برادر بزرگوارم جناب آقای احمد ابوحمزه که همیشه با راهنمایی ها و نقطه نظرات خوبشون مشوق من بودند و هستند نیز سپاسگزارم.

از دوستان خوبم: نسترن عزیزم، ستاره مهربونم، نسرین خوبم، طیبه گلم، منای دوست داشتنی، فاطمه(فلور) دلسوز و مهربونم و مریم نازنینم  که همیشه با صبر و حوصله شنونده دلنوشته های من بودند هم سپاسگزارم.

در پایان از همه شما خوانندگان و مسافران همیشگی کلبه دلی خودم ممنونم که همیشه با حضور گرمتون چراغ اینجا رو منور تر می کنید...  

خرمشهر هم سوم خرداد منتظر توست...

من مانده بودم و حسرت همیشگی بستن چمدانت ...

سوم خرداد که از راه می رسید رفته بودی

من مانده بودم و حسرت همیشگی بستن چمدانت    

می رفتی و من می ماندم و انتظار بازگشتنت که ورای انتظار همیشگی ام بود

دیگر برایم مسلم شده بود خرمشهر هم سوم خرداد که از راه می رسد منتظر توست

منتظر قدم های تو که بر خاکش بنهی

منتظر نفس های گرم تو تا هوایش را نثارت کند

خرمشهر منتظر تو بود و من در انتظار دیدار تو تا از راه برسی

منتظر می ماندم تا از راه برسی و از دوستانت که حالا دیگر بین ما نبودند برایم بگویی

همانهایی که روزی همگیتان باهم پشت نیم کت های یک کلاس نشسته بودید و درس می خواندید

همانهایی که روزی دل های بزرگشان راهی سفرشان کرده بود

همان دل های دریایی و بزرگی که سن و سال شناسنامه ایشان را شرمنده خود کرده بود

و تو تنها یادگار آن روزها بودی و شرمنده از اینکه از غافله شان جا مانده ای

می خواستی دینت را ادا کنی

از آن روزها که برایم می گفتی دیگر مرا نمی دیدی

دیگر مرا حس نمی کردی

همان هنگام حسی عجیب به من می گفت تو رفته ایی

رفته ایی به آن سالها

پشت همان نیمکت های دبیرستان، کنار دوستانت که حالا نیستند

من اما تنها نگاهت می کردم    

بی آنکه بفهمی چقدر این حال و هوایت را دوست دارم

من تنها نگاهت می کردم بی آنکه بفهمی اصلا همین خلوص و حال و هوای دل دریاییت بود که دلم را دلبسته تو کرده بود 

آری من تنها نگاهت می کردم بی آنکه بفهمی همین حال و هوای پاک تو بود که مرا به دوست داشتنت وا می داشت و خرداد ماهی که تو را مسافر شهری می کرد که وجب به وجب آن مقدس بود

آری

سوم خرداد که از راه می رسید رفته بودی

من مانده بودم و حسرت همیشگی بستن چمدانت    

می رفتی و من می ماندم و انتظار بازگشتنت که ورای انتظار همیشگی ام بود ...

تو ... من ... قلم و این همه واژه ...

این روز ها هم از تو برای تو دلنوشته می نویسم ...

به تو که فکر می کنم واژه ها سرازیر می شوند توی مغزم

آنقدر این طرف و آن طرف می روند که نمی گذارند مرتبشان کنم

از (دوستت دارمی) که خودش را جلوی صف گذاشته بگیر تا (دلم تنگ شده ایی) که مدام با بی قراری هایش صف را به هم می زند

واژه (تو) را هم که اصلا نپرس

می خواهد همه جا خودش را کنار واژه های دیگر جا کند حتی کنار واژه (من) که خود من است

واژه (عشق) اما مغرور است و خجالتی بیشتر دلش می خواهد آن دورها ته صف بایستد تا مثلا خودش را پنهان کرده باشد

نمی دانی وقتی می فهمد متوجه او شده ام چقدر سرخ می شود از شرم، مدام خودش را لا به لای واژه های دیگر گم می کند تا نبینمش

بیچاره (قلمم) واژه ها مدام هلش می دهند، دوست دارند زود تر به دنیا بیایند تا تو شکل بگیری

دلم می سوزد برایش گاهی

قلمم را می گویم صبور است و آرام

گاهی حتی من هم وجودش فراموش می کنم

همان وقت ها که غرق تو می شوم برای گفتن از تو

همان وقت ها که غرق می شوم بین واژه ها

او فقط می نویسد و من یکباره با دلنوشته ایی از تو برای تو مواجه می شوم که روی برگه ها متولد شده است

انگار می داند فقط و فقط اوست که می تواند با همراهی اش آرامم کند

اگر او نبود تو همانجا همیشه توی ذهن من بین آن همه واژه می ماندی

و نمی دانم چه می شد اگر از تو برای تو نمی نوشتم تا آمدنت

تا امروز که هستی

سوگند خورده بودم از روزی که رفته بودی تا آمدنت بنویسم

حالا هم که هستی باز دارم از تو برای تو می نویسم

من و قلمم که هیچ نمی گوید و فقط و فقط واژه ها را همانطور که من می خواهم کنار هم می چیند تا از تو بگویم هم این روز ها از تو برای تو دلنوشته می نویسیم

و من

به تو که فکر می کنم واژه ها سرازیر می شوند توی مغزم

آنقدر این طرف و آن طرف می روند که نمی گذارند مرتبشان کنم

از (دوستت دارمی) که خودش را جلوی صف گذاشته بگیر تا (دلم تنگ شده ایی) که مدام با بی قراری هایش صف را به هم می زند...

نشسته بودی کنار من و نمی دانستی ...

چایی که عطر و گرمایش را فقط و فقط مدیون دست های تو بود ...

نشسته بودی کنار من و نمی دانستی نفس در سینه ام حبس کرده بودی

نگاهم نمی کردی و نمی دانستی تمام مدت چشم دوخته بودم به مردمک های سیاهت که خیره شده بودند به زمین

خطابم قرار داده بودی و نمی دانستی قند توی دلم آب می شود وقتی نامم را صدا می زدی

نشسته بودی کنار من و نمی دانستی تمام مدت حکم درختی را داشتم که گویی پرنده کوچکی روی شاخه اش به خواب رفته و او ناگزیر از حرکت کردن است مبادا خواب پرنده کوچک را آشفته سازد

لیوان چایی را که به دستم دادی نمی دانستی با همه تلخی اش شیرین ترین چای دنیا را می نوشم

چایی که گرما و عطرش را فقط و فقط مدیون دست های تو بود

آری نمی دانستی

نمی دانستی درتمامی آن لحظات پر از حرف های نگفته بودم به تو و همه شان را سپرده بودم به چشم هایم، شاید بخوانیشان 

حرف های نگفته ایی به قدمت چندین سال منتظر بودن

انتظار کشیدن تا شاید بیاید روزی که اینچنین نزدیک هم و کنار هم بنشینیم و از هم باهم برای هم حرف بزنیم از هر دری که می توانیم

تو نمی دانستی وقتی از همان ابتدا تو در را به رویم گشودی گویی قفل های درب قفسم از حصار تنهایی این چند ساله را گشوده ایی

قفسی که کلیدش تنها و تنها در دستان تو بود

من تمامی آن لحظات را نفس کشیدم بی آنکه بدانی پر هستم از چیزهایی که نمی دانی

آری

نشسته بودی کنار من و نمی دانستی نفس در سینه ام حبس کرده بودی ...

بهاری با این همه تکرار ...

بهار امسال من ...

همه چیز دارد تکرار می شود

آری همه چیز

یادت هست؟

یادت هست بهار گذشته را، پیش از سفر

پیش از همان سفر جادویی که من پر بودم از انتظار، از تو ...

من مثل همیشه پر بودم از حرف های نگفته، پر از تو ...

از دوستت دارمی که گفته بودی

از دوستت دارمی که گفته بودم

از سفر که بازگشتم آمده بودی استقبالم با عیدی که همراهت بود

و تو اولین کسی بودی که بهارم با عیدی اش آغاز می شد

خوب یادم هست حرف های آن روزمان را که از پرستو ها گفته بودیم و از سفره هفت سینمان

از پایان این همه دوری و انتظار

و تو فقط خندیده بودی

فقط خندیده بودی مثل همیشه با آن نگاه همیشگی ات ...

و نمی دانستی آرزوی من آن روزها ...

نه بگذار بگویم تمام آرزوی من در تمام این سالها دیدن لبخند تو بود

همان لبخند دلنشین و خاصی که فقط و فقط بر لبهای تو نقش می بندد

لبخندی از ته ته قلبت بدون همان تلخی و اندوه همیشگی اش که هر بار قلب مرا می لرزاند

و تو نمی دانی نشاندن لبخند بر لب های تو شیرین ترین کار دنیاست برای من

امسال اما حال و هوای دیگری داشتم

پیش از سفر آمده بودی با دریایی از حرف های چند ساله و برای هزارمین بار تک تک خاطراتمان را مرور کرده بودیم

من اما به شکرانه سال گذشته باید می رفتم و به قول تو دلم زود تر از خودم رفته بود

خداحافظی سخت بود اما ...

در تمام روزهای سفر دلم می لرزید اگر تو اولین نفر نباشی

آری باورت نیست اگر بدانی بهار امسال من بازهم با اولین عیدی تو آغاز شد

عیدی که بارها و بارها نفس کشیدم عطرش را که تمام لحظاتم را بهاری تر کرده بود

امسال نیز بهار من با تو که بهاری ترینی آغاز شد

آه براستی که همه چیز دارد تکرار می شود

آری همه چیز

یادت هست؟

یادت هست بهار گذشته را، پیش از سفر ...

باز مزارت مرا می خواند ...

 دلتنگم  و این دلتنگی را مرزی نیست ...

دلتنگم  و این دلتنگی را مرزی نیست

هر سال تکرار می شود و من برای چندمین بار غرق می شوم در تو

که ایستاده ایی و از پشت آن چشم های شیشه ایت مرا می نگری آن هم دست به سینه

و من ناگزیر وقتی روبروی تو می ایستم درست می شود خود تو انگار

و بدون آنکه بفهمم برای ساعت ها خیره می شوم به تو

حرفی برای گفتن نیست که همین نگاه ها دنیایی از حرف های منست به تو

آری بار دیگر سالگرد عروجت از فکه، از میدان مین فکه از راه رسید

باز مزارت مرا می خواند

و من عجیب دلتنگت شده ام

دلتنگ نگاه هایت، دلتنگ صدایت، دلتنگ دلنوشته های شیرینت که پر است از اخلاص و سادگی

این جمعه خواهم آمد، مثل هر سال که خودم را به همین مناسبت هرجوری بوده به تو رسانده ام

باز خواهم آمد و برای ساعت ها ایستاده فقط و فقط چشم می دوزم به چشم های شیشه ایت که خیره شده اند به من

آری باز مزارت مرا می خواند و من عجیب دلتنگت شده ام

دلتنگم  و این دلتنگی را مرزی نیست

هر سال تکرار می شود و من برای چندمین بار غرق می شوم در تو

که ایستاده ایی و از پشت آن چشم های شیشه ایت مرا می نگری آن هم دست به سینه ...  

همچون پرستوهای مهاجر ...

چقدر دوستشان دارم، چشم هایت را می گویم ...

چشم هایم مقدس شده اند

آری چشم هایم مقدس شده اند از زمانی که رو به تو گشوده شدند

و با هر پلکی که می زدند بوسه ایی را به سویت نثار می نمودند  

یادت هست؟

آن روز را می گویم که سال ها انتظارم با دیدار تو شکسته شد

همان روز که آمدم، همان روز که آمدی و در را به رویم گشودی

چشم هایم را پیش از دیدارت غسل داده بودم با اشک هایم که از شوق دیدار تو گونه هایم را تر کرده بودند

باورم نبود اما که تو بازگشته ای

همچون پرستوهای مهاجر

و من روبه روی تو نشسته بودم و داشتم از تمام این سالها برایت هزار و یک شب می گفتم

هزار و یک شبی 12 ساله

نگاه های مبهمت را خوب خوب به یاد دارم، همان نگاه ها که در تمامشان یک چیز مشترک بود

علامت های سؤالی که درشان موج می زد را می گویم

لبخند های دلنشینت را هم خوب به یاد دارم، همان لبخند ها که هیچ گاه ندانستی چقدر دوستشان دارم

مثل چشم هایت که دوخته شده بودند به چشم هایم

چقدر دوستشان دارم، چشم هایت را می گویم

به همین خاطر است شاید که چشم هایم مقدس شده اند

آری چشم هایم مقدس شده اند از زمانی که رو به تو گشوده شدند

و با هر پلکی که می زدند بوسه ایی را به سویت نثار می نمودند  

یادت هست؟

آه فصل دوست داشتنی من ...

بهار من با رگبارهای دوست داشتنی اش از راه رسید ...

بالاخره از راه رسیدی فصل دوست داشتنی و مورد علاقه من

بالاخره از راه رسیدی

آری بالاخره بهار من جایش را با فصل سرد و بی روح زمستان عوض کرد

بهار من با سه ماه بی نظیرش از راه رسید

بهار من با رگبارهای دوست داشتنی اش از راه رسید

همان رگبارها که بی وقفه شیشه اتاقم را بوسه باران می کنند 

این رگبارها با رگبارهای پاییزی فرق دارند

خیلی هم فرق دارند 

رگبارهای پاییزی می آیند که ببرند برگهای بی جان و خشک مانده بر شاخه ها را

این رگبارها اما آمده اند تا جان بخشند جوانه ها و شکوفه های تازه متولد شده بر شاخساران را

بهار را باید حس کرد

بهار را باید نفس کشید

بهار را باید با چشم نه با دل دید

بهار رؤیایی ترین وزیباترین فصل سال است برای من

فصلی پر از تولد

فصلی پر از عشق

فصلی پر از خاطره

فصلی که از همان لحظه آغازینش که لحظه تحویل سال باشد، پر از شور و هیجان است

نمی دانی چرا اما بی اختیار به استقبالش می روی

بی اختیار بهترین ها را برای آمدنش فراهم می کنی

روزهایش پر است از نور و شب هایش پر است از ستاره

بهار فصل بازگشت است

بازگشت پرستوهای مهاجر

بازگشت به سرزمین خودت

بهار فرصتی است دوباره برای آغازی دوباره

لحظه تحویلش هم شاید به خاطر همین باشد

که دوباره از خودت شروع کنی

سفر کنی به خودت، سفر کنی به دلت

آنچه را ماندنیست نگه داری و آنچه را نه، دور بیندازی

می توانی خودت را بسپاری به رگبارهای بهاری اش تا بوسه بارانت کنند

تا دلت را که نه تا غبار مانده بر دلت را بشویند

و من چقدر این رگبارهای بهاری را دوست دارم

و چقدر خوب است که اینبار هم فرصت نو شدن را یافته ام

آه فصل دوست داشتنی من ...

بالاخره از راه رسیدی فصل دوست داشتنی و مورد علاقه من

بالاخره از راه رسیدی ...

سال نو مبارکت باشد شهید زنده من ...

سال نو مبارکت باشد شهید زنده من ...

چه غریبند آرزوهای ما

آرزوهایی که وقتی آرزوشان می کنی دوریشان را از فرسنگ ها احساس می کنی

و وقتی روزی فرا رسد که آرزوهایت را در مشت داری

جوری حفظشان می کنی که هیچ کس، هیچ کس نتواند از تو دورشان کند و چه حس عجیبی تو را فرا می گیرد آن لحظه

لحظه بر آورده شدن آرزویت

خوب یادم سال گذشته لحظه سال تحویل در دهلاویه چقدر دلم می خواست کنار تو باشم

کنار قتلگاه تو در فکه ...

دهلاویه خوب بود اما پیش تو بودن حال و هوای غریبی دارد

امسال وقتی جدول برنامه های کاروان به دستم رسید دلم لرزید

برای هزارمین بار با تمام وجودم احساس کردم تو مرا می بینی

تو مرا دوست داری

همان قدر که من تو را

چه طور شکر گزاری کنم لحظه تحویل شدن سال را با تو و کنار تو گذراندن که لایقت باشد؟

می گفتند اینجا هر جا که بروی، هر جا که باشی باید دعوت شده باشی

تو دعوتم کرده بودی

می دانم

با همه قلبم احساست می کنم

تو را و حضور تو را در تمام لحظات تنهایی ام

پاهایم مال خودم نبود وقتی روی رمل های فکه راه می فتم برای رسیدن به تو

برایت سفره هفت سین چیده بودند

من کنار همان سفره که ایمان دارم تو هم همانجا بودی امسال را آغاز کردم

سال من با تو و با حضور تو و در کنار تو تحویل شد

مرتضی جان دوستت دارم

با همه وجودم دوستت دارم

و این واژه تمام حرف های نگفته من به توست

سال نو مبارکت باشد شهید زنده من ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: این بخش را فقط و فقط به خاطر دوربینم می نویسم.

من بازگشتم با آنکه بخشی از وجودم را در دهلاویه جا گذاشتم، کیف دوربینم را می گویم، همان که 24 ساعت تمام برای گم کردنش گریه کردم، حتی هنوز هم وقتی یادم می افتد.

گمش کردم، همان که این سالها همدم، مونس و بخشی از وجود من بود و هست، همان که زیباترین لحظات زندگی ام را از تمام مکان هایی که رفتم به ثبت رساندم.

دوربینم هست. خدا را شکر آن موقع مثل همیشه توی دستم بود، دست های من برای او بهترین و امن ترین جای دنیاست خودش می داند چقدر دوستش دارم، می داند بدون او نیستم. حالا خانه اش را جا گذاشتم، گم کردمش. من و دوربینم بازگشتیم بی خانه اش.

خودش می داند تقصیر من نبود، مثل همیشه گذاشته بودمش روی دوشم که ناگهان احساس کردم نیست دنیا روی سرم خراب شد و مسافرت هم به دنبالش

اشک هایم نا خودآگاه سرازیر می شدند         

همه جا را گشتم اثری نبود که نبود

دیر شده بود باید می رفتیم

فهمیدم برای همیشه گمش کردم هم کیفش را و هم باتری اش را

برای همیشه ...

این واژه های دوست داشتنی...

این واژه هایی دوست داشتنی ...

تولد

زادورز

میلاد

واژه هایی دوست داشتنی

واژه هایی که وقتی روزشان فرا می رسد لحظه شماری می کنی برای ابراز احساساتت

این واژه ها همه چیز را در بر می گیرند

انسان ها را، اشیاء و حتی فصل ها را

آری بار دیگر بهاری دیگر به میان ما آمد با پوششی جدید از سبزی و گل و شکوفه

بهار آمد و با خودش همه چیز نو شد

و این روزها ما این نو شدن را دور هم جشن گرفته ایم

آری و این روزهایمان پر شده است از

تولد

زادورز

میلاد

واژه هایی دوست داشتنی

واژه هایی که وقتی روزشان فرا می رسد لحظه شماری می کنی برای ابراز احساساتت

بهارت مبارک بهاری ترین من ...

شهدا زنده اند از قافله عشق جا نمانید...

سال تحویل کنار شهدا بودن طعم دیگری دارد...

غرق شده ام در افکارم

امان از این خاطرات که گاهی با موضوعی یا اتفاقی تداعی می شوند برایت

در زمان وقوعشان اما گمان می کنی چه کند می گذرند

مرورشان که می کنی اما تازه در می یابی چه زود سپری شده اند

نمی دانم ...

هر سال با آمدن فصل بهار سالی را که سپری کرده ام مرور می کنم

مثل خانه تکانی است دیگر

اینجا حالا اسباب خانه خاطراتم می شود و خانه، دلم

امسال اما بهترین بهترین بهترین سال زندگی من در تمام عمرم بود

سالی که امیدی به شروعش نداشتم

خوب یادم هست سال گذشته حال و هوای دلم بی تاب بود بی تابی محض

کارش از دلتنگی هم گذشته بود

نمی دانستم سفره هفت سین هر ساله ام را با چه امیدی بچنیم و با چه آرزوهایی سال تحویل را به انتظار بنشینم

یادم هست حتی وسایل هفت سین را هم نخریده بودم

27 اسفندماه بود و من منتظر معجزه بودم شاید

یادم هست 2 بار به دیدن مرتضی عزیزم رفتم، مرتضی آوینی عزیزم

و اتفاق افتاد

معجزه ایی را که انتظارش را می کشیدم اتفاق افتاد

به طور عجیبی نامم در لیست کاروان راهیان نوری که 28 اسفندماه عازم بود قرار گرفت

حسی عجیب و توصیف نشدنی تمام وجودم را فرا گرفت وقتی متوجه شدم بازدید از فکه هم جزو برنامه هست

و انگار سومین زیارتم از مزار آوینی می بایست در محل شهادتش صورت می گرفت بماند که تمام سفر و حتی آخرین روز نوشته هایش به طرق مختلف به دستم می رسید

ابتدای سفر وجود یک همسفر خوب و نازنین کنارم و کاروان عالی با همسفرانی عالی ک هنوز که هنوز است با هم ارتباطی دوستانه داریم و اتفاقاتی که می افتاد همه و همه دست به دست هم داد تا باور کنم این سفر متفاوت است و دعوتش ...

بغضم می ترکید وقتی می گفتند آمدن به این سفر دست شما نیست، دست هیچ کس نیست

راست می گفتند تا نخواهند نمی روی

سال تحویل کنار شهدا بودن طعم دیگری دارد

لحظاتی که امیدوارم دوباره تکرار شوند

خوب یادم هست آخرین روز وقتی غروب شلمچه را دیدیم همگی آرزو کردیم

آرزوی دیدار کربلا و زیارت بارگاه مولایمان امام حسین و برادر گرامیشان

از سفر که برگشتم اولین عیدی من هدیه ایی بود که 12 سال تمام انتظارش را می کشیدم

سفر کربلا و اتفاقات دیگر که مثل معجزه پیش می آمدند...

و آن اتفاق عجیب و باورنکردنی که در هیچ منطقی نمی گنجد 

آری اتفاقات امسال همگی گواه بر برکت وجود شهدا و توسل من به آن ها بود

اینگونه بود که سال 1391 بهترین بهترین بهترین سال زندگی من در تمام عمرم شد

به لطف خدای بزرگ اگر توفیق نصیبم شود 12 روز دیگر عازمم

عازم سرزمین های نور

با همان کاروان سال گذشته و همان دوستان

همگی می خواهند سال تحویل کنار شهدا باشند

مثل من که می خواهم حس دوباره سال تحویل را کنار شهدا تجربه کنم

حسی که از صمیم قلبم آرزو که نه توصیه می کنم تجربه اش کنید

قصد که می کنی مقدماتش را فراهم می کنند

شهدا زنده اند از قافله عشق جا نمانید...

 

به یادتان هستم به یادم باشید

دوستتان دارم و سال خوب و خوشی را همراه با بهترین و شیرین ترین اتفاقات برایتان آرزومندم...

 

پست بعدی سال جدید بعد از سفر انشا ء ال...

می دانم، فصل فصل باران نیست اما ...

این جای قدم های توست کنار رد قدم های من...

دیگر دلم چتر نمی خواهد که زیر باران برایم نگهش داری

نه

نه فکر کنی چون فصل فصل باران نیست این را می گویم

نه

می خواهم ردپای من و تو را همه ببینند

می خواهم جای قدم های تو را کنار قدم های خودم روی سپیدی برف خوابیده بر جاده نشان همه بدهم

می خواهم همه بدانند تو بازگشته ایی

می خواهم همه بدانند

همه ببینند این جای قدم های توست کنار رد قدم های من که این همه سال به امید چنین روزی تمام جاده را طی می کرد

 به تنهایی

به امید دیدار دوباره تو

چتر که باشد نمی گذارد

چتر می پوشاند رد قدم هایمان را بر سپیدی برف

همین خاطر است که من

دیگر دلم چتر نمی خواهد که زیر باران برایم نگهش داری

نه

نه فکر کنی چون فصل فصل باران نیست این را می گویم

نه

می خواهم ردپای من و تو را همه ببینند ...

چه خوب است گاهی ...

وقتی لحظه هایم لبریز می شوند از تو...

یادت همیشه همراه می شود با لبخندی بر روی لبهایم

غافل از اینکه مردم یک شهر پرسشوار نگاهم می کنند ...

نگاه هایشان اما گاهی بر من سنگینی می کند

از آن سنگینی ها که آخرش می رسد به دلسوزی

دلسوزی برای اینکه نمی دانند چقدر لذت بخش است وقتی کسی را داشته باشی که یادش در کوتاه ترین زمان هایی که کنارت نیست حتی، تو را می برد به دنیایی فارغ از همه چیز، لبخندش، نگاه هایش، حرف هایش و ...

آن ها نمی دانند من و تو حتی در کوتاه ترین لحظاتی که کنار هم نیستیم نیز باز باهمیم

من و تو در تمامی ان لحظات تنها به یک چیز می اندیشیم

من به تو و تو به من ...

و این یعنی زیبایی

یعنی ...

به خاطر همین است شاید که همیشه می گویم بگذار به هرچه دوست دارند فکر کنند

مردم را می گویم ...

حتی به اینکه من دیوانه باشم در نظرشان

و چه خوب است گاهی دیوانه بودن فارغ از مکان و زمان

و چه خوب تر دیوانه تو بودن فارغ از هر زمان و مکانی دیگر

آری و من وقتی لحظه هایم لبریز می شوند از تو

یادت همیشه همراه می شود با لبخندی بر روی لبهایم

غافل از اینکه مردم یک شهر پرسشوار نگاهم می کنند ...

و در تمام آن لحظات تنها یک عبارت آرامم می کند

دوستت دارم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

پیش از همه چیز باید خاطر نشان کنم که وبلاگ استاد گرانقدرم جناب آقای دکتر رجبی دوانی که زیر نظر مستقیم خودشون به روز می شه دست به اقدام جدیدی زده، شما دوستان مشتاق تاریخ اسلام می توانید موارد و نکاتی که برای شما در تاریخ ابهام ایجاد کرده را در قالب سؤال یا متن یا دلنوشته با ایشان مطرح و پاسخ های خود را دریافت نمایید. برای این مقوله تنها کافیست از طریق لینکستان من بر روی اولین لینک  (در محضر استاد رجبی دوانی به قلم ارادتمندان به استاد کلیک و وارد وبلاگ ایشان شده و در بخش نظرات موارد خود را مطرح نمایید. پاسخ ها توسط ایشان در وبلاگ درج خواهند شد.

*********************************************

دوم از همه باید بگم من اومدم با یه پست دلیه جدید

خوبان همیشه و هنوز من چند وقتی به خاطر بیماری و مشغله کاری وحشتناکی که بعد از مسافرتم برام پیش اومده بود فرصت نکرده بودم به اینجا سر بزنم از تمامی دوستان و عزیزانم که همیشه به یاد من و کلبه دلی من هستند به صورت ویژه تشکر می کنم.

از استاد خوبم جناب آقای احمد ابوحمزه

از ویکی نازنین و دوست داشتنی خودم

از مسعود عزیزم که همیشه با موسیقی های نابی که برای من می فرسته من رو خوشحال می کنه

از تک ستاره شبم که همیشه دلم برای تک تک عبارت دلنشینش تنگ می شه

از همرنگ آب نازنینم که دلش آبیه به بی کرانی دریای آبی  

از همگی سپاسگزارم و دوستتون دارم

تشنه آب فراتم ای عجل مهلت بده

سال هاست بی تابی دلم را تاب آورده ام تا به امروز

تا به امروزی که دعوتم کرده ایی و من هنوز باورم نیست

دلتنگم

دلتنگ بارگاه ملکوتی شما و برادر بزرگوارتان

باورم نیست که چشمانم لایق دیدارشان باشد

باورم نیست که دستانم اجازه دارند قفل شوند در ضریح ملکوتی شما

سال غریبی بود امسال برای من

از سفر عجیب جنوب گرفته تا این سفر ملکوتی

نمی دانم چطور خدا را به خاطر این همه خوبی شکر گویم

دوستان عزیزم به لطف خدای بزرگ از طرف شبکه قرآن عازم کربلا هستم و توفیق دارم اربعین حسین را در کنار بارگاهشان به سوگ بنشینم

استاد عزیزم خانوم تجار

استاد مهربانم جناب آقای ابوحمزه

استاد گرانقدرم جناب آقای دکتر باراندوست

و استاد ارجمندم جناب آقای مهدوی

دوستان خوبم

ویکی نازنین

نسترن مهربان

منای عزیزم

همرنگ آب قشنگم

ستاره شب درخشانم

مسعود مهربانم

حسین عزیزم

حلالم کنید

بودن با شما خاطرات ارزشمندی را برایم به ارمغان آورد

به خاطر همه خوبی هایتان ممنونم

به یادتان هستم

به یادم باشید و برایم دعا کنید

اگر بازگشتم که هیچ اگر نه منای عزیزم صاحب این کلبه دلی خواهد بود

بدانید دوستتان داشتم

دوستتان دارم

دوستتان خواهم داشت

التماس دعا

(( انا لله و انا الیه راجعون ))

همچون پرنده ای آسمانی همراه با هدیه الهی پا به زمین گذارد 
و حالا با عشقی فراوان به سوی تو پرواز کرد.....
در حالیکه می دانست 
آسمان او را می خواند

فرشتگان برای ورودش صف کشیده اند 
پروردگارا او که والا و بزرگوار بود می دانست دنیایمان پرتگاهی بیش نیست 
می دانست زمانش فرا رسیده است برای لغزیدن و در آغوش تو پریدن 

می دانست آغوش تو پناهگاهی امن خواهد بود تا از قفس طلايی دنیا نجات پيدا کند

پرنده رفتنی است همه می دانند و تنها پرواز به خاطر همه گان خواهد ماند

و چه زیباتر پروازی که در قلب عزیزانت بماند تا آخر عمر

براستی چه سعادتی از این بالاتر که بنده ای پاک رو به سوی تو پرواز کند و جمعی را در رفتنش غمگین نماید

آری مرگ پرواز بلندیست از زمینی بودن تا به خدا پیوستن

از همین رو تولدی دوباره می خوانیمش

تنها اندوهش جای خالی اوست در بین عزیزانش


آری به گفته خودش چون از اوییم به سوی او نیز باز خواهیم گشت

واژه ها را کم آورده ام در بیان این مصیبت

مصیبتی که بر عزیزترین همکار و استاد گرانقدرم وارد شده است

کسی که زبان و قلمم یارای بیان خوبی هایش نسیت

آری امروز باخبر شدم پدر همکار بزرگوار و استاد گرامیم جناب آقای احمد بوحمزه ، به دیار باقی شتافته

استاد گرانقدرم جناب آقای ابوحمزه می خواهم از صمیم قلبم و با تمام وجود به شما بگویم به خاطر درگذشت فرشته ایی زمینی که پشتوانه تان بود در این دنیا بسیار بسیار مأثر شدم

چه غمی از این بالاتر که ستون خانه ایی و خانواده ایی بلرزد چه رسد به نبودنش

مرا در این مصیبت بزرگ شریک غمتان بدانید

از او که مهربان است و لطیف برای شما و خانواده محترمتان و همچنین سایر بستگان و عزیزانش صبر بر این غم و طول عمر با عزت را آرزومندم

امیدورام رضای پروردگار رضای دل شما و بازماندگان شود.

سخت ترین کار دنیا ...

آمدنت و بودنت این روزها حس و حال غریبی را در من پدید آورده ...

می گذرد

و این را تو گفته ایی

و صبر حسی غریبی است

صبر بر آنچه نمی دانی به ثمر می رسد یا نه و صبر بر آنچه می دانی به ثمر خواهد رسید

بخش اولش را واژه ایی به اسم امید با تو همراهی می کند

و بخش دومش را اما واژه هایی به اسم (عشق، دوست داشتن، همراهی، اعتماد، اطمینان و ...)

برگه های تقویم من اما این روزها دیر می کنند

دیر می گذرند

دیر ورق می خورند

دیر

دیر

و بازهم دیر

سالهای زیادی را برای آمدنت، برای با تو بودن صبر کردم

یادت هست؟

آمدنت و بودنت این روزها حس و حال غریبی را در من پدید آورده

حالا احساس می کنم بودن کنار تو، حرف زدن با تو و حتی نگاه کردن به تو از هر کاری در این دنیا سخت تر است

حتی خداحافظی کردن با تو حالا شکل و حال دیگری دارد

درست مثل کودکی که مادرش بعد از ساعت ها به منزل بازگشته باشد و او از ترس جدایی دوباره، دامنش را رها نمی کند

من اما دستی ندارم که به دامنت بیاوزیمش

نگاه های من تنها دست آویز من به توست این روزها

اخم هایت که گره می خورند به هم دلم هری می ریزد

می ترسم نگاهم را خوانده باشی

آخر لبخند بعد از هر اخمت مرا به شک انداخته، دست خودم نیست

هستی، حرف می زنی، نگاهم می کنی، صدایم می کنی حتی گفته ایی می گذرد

با لبخند هم گفته ایی و این یعنی می گذرد

 و این را تو گفته ایی

و صبر حس غریبی است

صبر بر آنچه نمی دانی به ثمر می رسد یا نه و صبر بر آنچه می دانی به ثمر خواهد رسید

بخش اولش را واژه ایی به اسم امید با تو همراهی می کند

و بخش دومش را اما واژه هایی به اسم (عشق، دوست داشتن، همراهی، اعتماد، اطمینان و ...)

برگه های تقویم من اما این روزها دیر می کنند

دیر می گذرند

دیر ورق می خورند

دیر

دیر

و بازهم دیر ...


پی نوشت:

امروز متوجه شدم برای چندمین بار به خاطر متن هایم، جزو برترین نویسنده های سایت تبیان شناخته شدم. به خاطر این موهبت خوشحالم. خوشحالم که خوانندگان و بازدیدکنندگان مرا مورد لطف خود قرار می دهند. خوشحالم که توانستم بعد از سالها تلاش به هدفم برسم

خوشحالم که امروز مرا به عنوان یک نویسنده می شناسند.

پروردگارا به خاطر این همه لطف و مهربانی هزاران هزار بار سپاس ...  

به راستی تو همانی …

این تو هستی که تنهایی من با قاب عکسی از تو حکایت دیگری داشت آن روزها ؟

تنهایی من با قاب عکسی از تو حکایت دیگری داشت آن روزها

چشمانت عطش دلتنگی ام را سیراب می کرد وقتی یک دل سیر نگاهشان می کردم

قلبم با نگاهت آرام می گرفت

حرف هایم را بی پرده با تو می گفتم از شکایت گرفته تا خاطرات روزانه بی تو

این روزها اما حال و هوای دیگری دارم

چشمانم می دزدند نگاهشان را از چشمانت

لب هایم تمام مدت تنها به لبخندی به تو اکتفا می کنند

این روزها حتی آرامش از قلبم هم ربوده شده

تمام مدت با مشت های سهمگینش می کوبد به سینه ام

گاهی اوقات می ترسم

می ترسم از اینکه بشنوی صدای بی تابی اش را

به راستی تو همانی

این تو هستی که تنهایی من با قاب عکسی از تو حکایت دیگری داشت آن روزها ؟

چشمانت عطش دلتنگی ام را سیراب می کرد وقتی یک دل سیر نگاهشان می کردم؟

و قلبم با نگاهت آرام می گرفت؟

به راستی تو همانی